معنی واژه ساقط
7 بازدید
[ قِ ] (ع ص) افتاده. (منتهی الارب) (غیاث) (آنندراج). بر زمین افتاده. از بالا بپایین افتاده. فروافتاده. فرود آمده. || مرد فرومایه. بی اصل. (دهار). ناکس و فرومایه. (منتهی الارب) (غیاث بنقل از لطائف). کسی است که شمرده نمیشود از برگزیدگان جوانان. مثل سقط. (شرح قاموس). واپس شونده از مردان است. (شرح قاموس). رجل ساقط؛ لئیم الحسب و النفس، متأخر عن الناس لایعدّ فی خیار الفتیان. ج، سُقّاط. (قطر المحیط). سزاوار تحقیر. (ناظم الاطباء). پست. سافل. در اصطلاح درایه مفید ذم و قدح موصوف به آن است. || زایل شده. (ناظم الاطباء). || بچهٔ ناتمام از شکم افتاده. (ناظم الاطباء). || حق ادا شده. (ناظم الاطباء). || رجل ساقطٌ فی یده؛ ای نادم. (الاساس بنقل ذیل اقرب الموارد). || فرس ساقط الشدّ؛ اذا جاء منه شی ء بعد شی ء. (الاساس بنقل ذیل اقرب الموارد). || در اصطلاح دیوان جیش آنکه نامش را از جریدهٔ رزق افکنده باشند بعلت موت او یا بی نیازی از او. - از درجهٔ اعتبار ساقط بودن؛ بی اعتبار بودن. بی ارزش بودن. - در درج کلام ساقط شدن؛ نامذکور ماندن. حذف شدن. - ساقط شدن نبض؛ بازایستادن آن از نبضان. || در اصطلاح احکامی کوکب را ساقط خوانند آنگاه که دارای هیچیک از نظرات خمسه نباشد. مقابل ناظر. در التفهیم ابوریحان بیرونی آمده: «آن برجها که نبینند چهاراند. دو بپهلوی و دو دیگر بپهلوی مقابلهٔ او. و آن دوم و ششم و هشتم و دوازدهم اند ازو و اینان را ساقط خوانند ای افتاده. (التفهیم ص ۳۴۵): چون حمل ساقط شود میزان همی طالع شود همچنان در دین از ایشان مردمی پیدا شود. ناصرخسرو. رجوع به التفهیم ص ۳۴۵ تا ۳۵۳ شود. - مرض ساقط؛ صرع. (ناظم الاطباء).