معنی سافر
6 بازدید
[ فِ ] (ع ص، اِ) مسافر. (شرح قاموس). مسافر و فعل آن نیامده است. و بعضی گویند: سفر سفوراً. (از منتهی الارب) (قطر المحیط). ج، اَسفار، سَفر. سَفَرَة، سُفّار. (قطر المحیط). بسفر رونده. سفرکننده. کاروانی. || رسول و مصلح میان قوم. (منتهی الارب). سفیر. || نویسنده. (مهذب الاسماء) (دهار) (منتهی الارب). کاتب. ج، سَفَرَة. (قطر المحیط) || زن گشاده روی. (منتهی الارب). امرأة سافر؛ کاشفة القناع عن وجهها. (قطر المحیط). ج، سوافر. || اسب کم گوشت. (شرح قاموس) (منتهی الارب). فرس سافر؛ قلیل اللحم. (قطر المحیط). || فرشته ای که اعمال بندگان نگاه دارد. (استینگاس) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سافر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر