معنی ساغری

معنی ساغری

9 بازدید
[ غَ ] (ترکی، اِ) چرمی است که از پوست کفل خر ساخته میشود و رویش ناهموار است. (فرهنگ نظام). ساغری را نیز [ چسته ] گویند و آن را از پوست کفل گورخر و اسب و استر و خر و الاغ سازند و از آن کفش و چیزهای دیگر دوزند. (برهان). چرم کفل اسب و یا خر که از آن کفش سازند. (استینگاس). کیمخت و چسته و پوست خر و یا پوست دباغی شده. (ناظم الاطباء). نام پوستی که به کیمخت شهرت دارد. (آنندراج): فتاده زاهد خر را بپوست جامهٔ من برای تیغ شود ساغری همیشه غلاف. شفیع اثر (از آنندراج). || بعضی بمعنی مطلق کیمخت که تیماج است نوشته اند. (فرهنگ نظام). لغت ترکی است. جلد ساغری؛ نوعی از چرم. (دزی). || فاصله از دم تا مقعد اسب. (استینگاس). کفل اسب. (ناظم الاطباء)، و آن [ کیمخت ] پوست کفل و ساغری اسب و خر است که بنوعی خاص دباغت کنند. (برهان در مادهٔ کیمخت): در آن جوی کسی اسبی می شست و دست در ساغری و دم او می کشید مولانا ساغری از خواجه پرسید ساغری و دم این اسب بچه ماند؟ خواجه گفت ساغری او به روی ساغری و دم او به ریش ساغری. رجوع به لطائف الطوائف ص ۲۳۹ شود. || قسمی کفش مخصوص علما و طلاب قدیم بی پشت پاشنه، با پاشنهٔ بلند، کبودرنگ، و چرم و رویهٔ آن گرههای خردتر از گرههای نارنج داشت و این نوع کفش در مقابل نعلین بود که زردرنگ و بدون پشت پاشنه و پاشنه بود و نوک کمی برگشته داشت. رجوع به صاغری شود. || نوعی از قماش. (استینگاس): کجا چو شمسی و سالوی و ساغری کردند سرآید ارچه مه و مهر و آسمان آری. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۰۷). چندی راه هندوستان پیموده مانند شمسی و سالوی و ساغری... (ایضاً ص ۱۵۲). ز هندوستان سالوی و ساغری رسیدند شمسی و دو چنبری. (ایضاً ص ۱۸۲).
[ غَ ] (ص نسبی) منسوب به ساغر، دهی در حوالی سمرقند. || منسوب به ساغر، قصبه ای در دکن هندوستان. رجوع به ساغر شود.
[ غَ ] (اِخ) دهی است از دهستان سبزواران بخش مرکزی شهرستان جیرفت واقع در ۷هزارگزی جنوب خاوری و ۲ هزارگزی راه فرعی عنبرآباد بسبزواران، جلگه ای و گرمسیر و مالاریائی است. آبش از رودخانهٔ هلیل، محصولش غلات و برنج است. ۲۹۸ تن سکنه دارد که به دامپروری میگذرانند راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ غَ ] (اِخ) (مولانا...) از شاعران قرن نهم و معاصران و معاشران عبدالرحمن جامی و از ولایت ساغر و مقیم هرات و مردی ساده دل و بدشعر بود. بسال ۸۷۷ هـ . ق. هنگام عزیمت جامی بسفر حج، وی و شاعری دیگر بنام ویسی ابتدا بهمسفری او رغبت نمودند و بعد هریک ببهانه ای از سفر خودداری کردند. میر سهیلی (امیرشیخم سهیلی) این قطعه در هجو آن دو سرود: ویسی و ساغری به عزم جزم گشته بودند هر دوشان سفری لیک از آن راه هر دو واماندند آن یک از بی خری و این ز خری! این مطلع از ساغری است: تا شنیدم که توان لعل ترا جان گفتن آتشی در دلم افتاد که نتوان گفتن. وی از جامی دستوری خواست که این بیت را برای کسب شهرت در چهار سوق آویزند. جامی گفت ترا نیز باید کنار شعر بیاویزند تا قائل شعر معلوم تر باشد. ساغری از این نکته رنجید و ببدگویی از جامی آغازید. جامی این قطعه بدو فرستاد: ساغری میگفت: دزدان معانی برده اند هر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده اند دیدم اکثر شعرهایش را یکی معنی نداشت راست میگفت اینکه معنیهاش را دزدیده اند! و در مقابل گله های ساغری، جواب داد: من «شاعری» گفته ام و ظریفان شهر آن را تصحیف کرده اند. در لطائف الطوائف آمده: مولانا ساغری ریشی دراز داشت. روزی در سر خیابان بر کنار جوئی با خواجه ضیاءالدین یوسف فرزند هفت سالهٔ جامی ایستاده بود و در آن جوی کسی اسبی می شست و دست در ساغری و دم او میکشید. مولانا ساغری از خواجه پرسید: «ساغری و دم این اسب به چه میماند؟» خواجه گفت: «ساغری او به روی ساغری، دم او به ریش ساغری!». این مطلع نیز ساغری راست: چشم دُربار من و ابر بهارست یکی نالهٔ زار من و صوت هزارست یکی. رجوع به ترجمهٔ مجالس النفائس علیشیر نوائی چ حکمت ص ۳۲ و ۲۰۵ و تذکرهٔ صبح گلشن چ هند و قاموس الاعلام ترکی و جامی، علی اصغر حکمت ص ۱۰۷ و ۱۰۸ و ریحانة الادب ج ۲ ص ۱۴۸ بنقل از سفینة الشعرا شود.
[ غَ ] (اِخ) از شاعران قدیم عثمانی و از مردم ادرنه است. در آن دیار به «قزازعلی» معروف بود. وی از روزگار ابوالفتح سلطان محمدخان [ متوفی ۸۸۶ هـ . ق. ] تا عهد سلطان سلیمان خان قانونی [ جلوس در ۹۲۶ هـ . ق. ] را دریافت. در بهار جوانی به عیش و نوش مایل بود و هجا میگفت و ساز و بربط مینواخت، و چون برگریز حیاتش فرا رسید توبه کرد و روی به عبادت نهاد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

کلمات هم‌قافیه با «ساغری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید