معنی سازگاری
8 بازدید
(حامص مرکب) موافقت در کارها. سازواری. (شرفنامهٔ منیری) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رفاه (ربنجنی). عمل سازگار. سازگار بودن. سازندگی. سازش. وفق. وفاق. توافق. حسن سلوک. بر سر مهر بودن : بر ایرج بر آشفته دیدش سپهر نبد سازگاریش با او به مهر.فردوسی. مراد تو همه جز جنگ فرخی را نیست مراد او همه جز صلح و سازگاری نه.فرخی. زن بدخو را مانی که مرا با تو سازگاری نه صواب است و نه بیزاری. ناصرخسرو. در گنج معیشت سازگاری است کلید باب جنت بردباری است.ناصرخسرو. نباشد حال او را پایداری نه طبعش را همیشه سازگاری. (ویس و رامین). و میان ایشان [ میان عناصر ایزد تبارک و تعالی ] صلحی کرد تا مدتی، و سازندگی و سازگاری پدید آورد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). سرسازگاری ندارد سپهر کمربستهٔ کین ما ماه و مهر.نظامی. چو خواهد بود وقت سازگاری هم از اول نماید بخت یاری. نظامی (خسرو و شیرین). چو بخت خفته یاری را نشایی چو دوران سازگاری را نشایی. نظامی (خسرو و شیرین). جوانی ز ناسازگاری جفت برِ پیرمردی بنالید و گفت...سعدی (بوستان). هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست درمان درد سعدی، با دوست سازگاری. سعدی (طیبات). || ملایمت با طبع و مزاج. گوارایی : آب وهواش [ مازندران ] در سازگاری با آب روی هم بری میکند. (عنایت نامهٔ جلال الدین دهستانی از جنگ خطی مورخ ۶۵۱). ز هر طعمه ای خوشگواریش بین حلاوت مبین سازگاریش بین.نظامی. || اتفاق و معاهدت. || همسازی و هم آهنگی. || صلح و آشتی. || برابری و مساوات. || ترتیب و انتظام. (ناظم الاطباء). رجوع به سازگار شود.
کلمات همقافیه با «سازگاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر