معنی سازواری
7 بازدید
(حامص مرکب) عمل سازوار. سازوار بودن. سازگاری. (انجمن آرا) (آنندراج). موافقت در کارها. (برهان). الفت. (منتهی الارب). سازوار آمدن. سازگار بودن. سازگارآمدن. سازنده بودن. سازش. ساختن. اتفاق. وفق. وفاق. موافقت. توافق. || موافقت در مزاج و طبع. (برهان). ملائمت. لئم. (منتهی الارب). || هم آهنگی و مطابقت و مشابهت و مناسبت. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس): چنانکه سازواری و ناسازواری مر آوار را. (دانشنامهٔ الهی چ معین ص ۳۶). - سازواری دادن؛ ایلاف. (ترجمان القرآن). تألیف. ائتلاف. - سازواری کردن با دیگری؛ مطاوعة. (منتهی الارب). - سازواری کردن میان دو چیز؛ التئام. (منتهی الارب). رجوع به ساختن و سازگاری شود.
کلمات همقافیه با «سازواری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر