معنی ساحل

معنی ساحل

9 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) لب. (دهار). عراق. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی). کنار. کناره. کران. کرانه. ج، سواحل. || کنارهٔ دریا. (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). زمین نزدیک دریا. و کرانهٔ دریا. (منتهی الارب) (آنندراج). ساحل عبارت است از فصل مشترک خشکیها با سطح افقی دریا، بعبارت دیگر منحنی های هم ارتفاعی است که دارای ارتفاع صفر گز باشد. این فصل مشترک در سواحل بدون جزر و مد تقریباً ثابت است ولی در سواحلی که دارای جزر و مد است تغییر میکند و بوسعت زمینهای ساحلی افزوده یا کم میشود. (جغرافیای طبیعی جهانگیر صوفی ص ۳۴۵). دریا کنار. کنار دریا. دریا بار. لب دریا: چو کشتی بساحل کشید آفتاب شب تیره افکند زورق در آب.فردوسی. رسیدم من فراز کاروان تنگ چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل.منوچهری. چون از آنجا گذشتیم بلب دریا رسیدیم و بر ساحل دریا. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۱۴). ساحل تو محشر است نیک بیندیش تا بچه بار است کشتیت متحمل.ناصرخسرو. شبی تاری چو بی ساحل دمان پر قیر دریائی فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندود صحرائی. ناصرخسرو. چون تو ز بحر عدم هزار نوآموز بر لب این خشک ساحل کهن افتاد. مجیر بیلقانی. چو بدریا نه صدف ماند نه دُر رحمتی، ساحل عمان چکنم.خاقانی. از ره ری بخراسان نکنم رای دگر که ره از ساحل خزران به خراسان یابم. خاقانی. جرجان و طبرستان و بلاد دیلم تا ساحل دریا در حکم امر و نهی و حل و عقد او منظم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۲۳۳). که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق.سعدی (بوستان). ای برادر ما بگرداب اندریم و آنکه شنعت میکند بر ساحل است.سعدی. گر ملامتگر نداند حال ما عیبش مکن ما میان موج دریائیم و او بر ساحل است. همام تبریزی. شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها. حافظ. || کنارهٔ رود. زمین نزدیک رود. کرانهٔ رود. - رودکنار. رودبار. کنار رود. || ساحل الحیوة؛ کرانهٔ عمر. پایان عمر. رجوع به ساحل الحیات شود.
[ حِ ] (اِخ) نام جایگاهی است. (معجم البلدان).
[ حِ ] (اِخ) سواحل شرقی افریقا یعنی زنگبار و سفاله و نواحی همجوار آن را گویند. مردم آنجا و زبان آنان را نیز ساحلی و سواحلی نامند. (قاموس الاعلام ترکی).
[ حِ ] (اِخ) ناحیه ای در افریقا، واقع در ساحل غربی بحر احمر و در شمال مصوع. (قاموس الاعلام ترکی).
[ حِ ] (اِخ) قسمت ساحلی الجزایر و تونس را در افریقا نامند. (قاموس الاعلام ترکی).
[ حِ ] (اِخ) ناحیه ای است در شهرستان بیروت در لبنان، در بخش عکا و شامل ۱۸ قریه است. (قاموس الاعلام ترکی).
[ حِ ] (اِخ) ناحیه ای است در طرابلس غربی. (قاموس الاعلام ترکی).
[ حِ ] (اِخ) شاعری است نهاوندی، او راست: وعدهٔ وصلم بماه و سال مفرما مدت هجر تو سال و ماه ندارد. (از بهترین اشعار پژمان).

کلمات هم‌قافیه با «ساحل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید