معنی ساجی
7 بازدید
(ع ص) ساکن و آرمیده. صفت برای چشم و دریا. (منتهی الارب). البحرالساجی؛ دریای آرمیده. (شرح قاموس). الطرف الساجی؛ چشم آرمیده. (شرح قاموس). || لیل ساجٍ؛ شب نیک تاریک که پنهان میکند اشیاء را. (منتهی الارب). شب آرام و تاریک. (تاج العروس).(ص نسبی) نان ساجی که به ساج پخته اند. نان که بر روی ساج پزند. نان تابگی.[ جی ی ] (ص نسبی) منسوب است به چوب ساج، و جماعتی از قدیم و جدید بمناسبت فروش یا بکاربردن آن این نسبت را یافته اند. (سمعانی).[ ] (اِخ) ابراهیم بن فهل بن حکیم بن ماهان ساجی بصری مکنی به ابواسحاق از مردم بصره است. از محدثان است. (سمعانی).(اِخ) از فضلای مقیم بخارا، و کنیت او ابوعلی است. او راست در صفت مرو: بلد طیب و ماء معین و ثری طیبه یفوق العبیرا و اذالمرء قدر السیرعنه فَهْوَ ینهاه باسمه ان یسیرا. رجوع به یتیمة الدهر ج ۴ ص ۱۶ و ترجمهٔ تاریخ ادبی ایران براون ج ۱ ص ۶۸۷ شود.[ ] (اِخ) زکریابن یحیی بن خلاد ساجی بصری مکنی به ابویعلی. از مردم بغداد و مقیم آن شهر و از محدثان است. (سمعانی).[ ] (اِخ) زکریابن یحیی بن محمدبن الساجی مکنی به ابویحیی. از فقهای شافعی است و فقه از مزنی و ربیع فراگرفته. از اوست کتاب الاختلاف فی الفقه. (ابن الندیم).(اِخ) محمدبن اسحاق بن حاتم بصری. از محدثان است، و از بصره به اصفهان رفت و درآن شهر روایت حدیث میکرد و بسال ۲۸۲ در بصره در گذشت. (سمعانی).
کلمات همقافیه با «ساجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر