معنی ساتگینی
5 بازدید
(اِ) قدح و پیالهٔ بزرگ شرابخوری را گویند. (برهان) (آنندراج) (جهانگیری) (انجمن آرا). بادیه. باطیه. پیالهٔ بزرگ : ساقیا ساتگینی اندر ده مطربا رود نرم و خوش بنواز.فرخی. روز نوروز است امروز و سر سال است ساتگینی خور و از دست قدح مفکن. فرخی. چو وام ایزدی بنهاده باشم مرا دَه ساتگینی بر تو وام است. منوچهری (دیوان ص ۱۷۴). چهارشنبه که روز بلاست باده بخور بساتگینی خور تا بعافیت گذرد.منوچهری. هر دو خواجه خدمت کردند و ساتگینی آوردند و نشاط تمام رفت و آن شراب خوردن بپایان آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۶). شراب روان شد به بسیار قدحها و بلبلکها و ساتگینی ها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۱۱). شراب لعل بده اندکی بدور و بده میان دور درون ساتگینئی گه گاه. ازرقی (دیوان چ نفیسی ص ۸۸). بر کف ساقیان بزم اجل ساتگینی گران نبایستی. مجیر بیلقانی (از شرفنامهٔ منیری). بمسجد درآمد خرامان و مست می اندر سر و ساتگینی بدست. سعدی (بوستان). جان ما و دل غلام عشق تست ساتگینی، ساتگینی ، ای غلام. سعدی (خواتیم). نالهٔ بلبل بمستی خوشتر است ساتگینی، ساتگینی، ای غلام. سعدی (طیبات). بیک ساتگینی بصحرا فکند دلم آنچه در پردهٔ راز داشت. امیرخسرو (از جهانگیری). - ساتگینی آوردن؛ بساط میگساری گستردن. بزم می نهادن : آن دو خواجه خدمت کردند و ساتگینی آوردند و نشاط تمام رفت و آن شراب خوردن بپایان آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۶). - ساتگینی خوردن؛ می بساتگینی خوردن رطل گران کشیدن. شراب بافراط خوردن : روز نوروز است امروز و سر سال است ساتگینی خور و از دست قدح مفکن. فرخی. شرط آن است که وقت گل ساتگینی خورند که مهمانی است چهل روزه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۶). - ساتگینی دادن؛ می برطل گران دادن : ساقیا ساتگینی اندرده مطربا رود نرم و خوش بنواز.فرخی. ساتگینی دهیم و جور خوریم دور ها در میانه بستانیم. خاقانی (دیوان ص ۵۳۰).
کلمات همقافیه با «ساتگینی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر