معنی سابق

معنی سابق

9 بازدید
[ بِ ] (ع ص) پیش. پیشین. پیشینه. قبل. قبلی. گذشته. درگذشته. اوّل. مقدّم. جلو. ضدّ لاحق. ج، سابقون، سابقین، سبّاق : همی گوید بوالفضل... هر چند این فصل از تاریخ مسبوق است بر آنچه بگذشت در ذکر لیکن در رتبه سابق است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۸۹). هر روز او را شأنی است غیر شأن سابق ولاحق. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۰). همی گوئی که بر معلول خود علت بود سابق چنان چون بر عدد واحد، و یا بر کل خود اجزا. ناصرخسرو. شتربه گفت موجب نومیدی چیست، گفت [ دمنه ] آنچه در سابق تقدیر رفته است. (کلیله و دمنه). || نزد محدثان: یکی از دو نفر راویان مشترک در روایت از شیخی که مرگ او را قبل از راوی دیگر اتفاق افتاده و فاصلهٔ بین در گذشتن آن دو مدتی دور بوده و در فاصلهٔ مرگ آن دو امری بعید حاصل شده باشد و راوی دیگری را که مرگ او بعد از مرگ راوی اولی بوده لاحق نامند. و فائدهٔ این امر اعتبار ایمن بودن از احتمال سقوط چیزی در اسناد راوی متأخر و تفقه طالب حدیث در معرفت عالی و نازل احادیث است. کذا فی شرح النخبة و شرحه. (کشاف اصطلاحات الفنون). || پیشرو. (دهار). پیش شونده. پیش رونده. پیشی گیرنده. پیشی جوینده. پیشی کننده. پیشدست. پیش افتاده. پیشدستی کننده. سبقت دارنده. سبقت گیرنده. بر دیگری پیشی گیرنده و از او در گذرنده. (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). قوله تعالی : {/B فَمِنْهُمْ ظََالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سََابِقٌ بِالْخَیْرََاتِ .۸-۱۷۳۵:۳۲/} (قرآن ۳۵/۲۹). سابق بالخیرات؛ پیشی گیرندهٔ نیکیها. (ابوالفتوح ج ۸ ص ۲۴۵). چون یک چندی بگذشت و طایفه ای از امثال خود را در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم نفس بدان مایل گشت. (کلیله و دمنه). مبارزان میدان فصاحت را در وصف او مجال عبارت تنگ و سابقان عرصهٔ معرفت را در تعریف او پای اشارت لنگ. (المعتمد فی المعتقد توران پشتی). || غلبه کننده. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || آن اسب که در پیش همی آید در مسابقت. (قطر المحیط) (اقرب الموارد) (شرح قاموس). اسب اوّل. اسب پیش بر. رجوع به مجلی شود. || سبق دهندهٔ کودکان. (غیاث). || به اصطلاح باطنیه، نام عقل. (بیان الادیان): همچنانک وحدت ایزد را نظیر نیست در علتها، معلول اول را نظیر نیست در معلولات. پس معرفت سابق را نظیر نیست در معرفتها. (کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی ص ۱۷). و الانسان اشرف الحیوانات اختص بامر مفارق و هی النفس الناطقه... کما اشار الیه التنزیل {/B«فَالسََّابِقََاتِ سَبْقاً»۱-۲۷۹:۴/} وهی العقول. (رسالة فی اعتقاد الحکماء شهاب الدین سهروردی). || نفس سابق؛ و آن نفس مطمئنه است. (مرصادالعباد).
[ بِ ] (اِخ) صحابی است. محضر رسول اکرم (ص) را دریافت و بعد از رحلت آن حضرت در حمص ساکن گردید. (قاموس الاعلام ترکی).
[ بِ ] (اِخ) شوهر خواهر اتابک مظفرالدین زنگی بن مودود (۵۵۷ -۵۷۱) از اتابکان سلغری فارس است. و رباط سابقی بیضا منسوب بدوست. در سال ۵۵۷ هنگامی که سنقر نخستین فرمانروای سلغری در گذشت برادرش زنگی که منصب ولایت عهد داشت در شیراز نبود. سابق باتفاق الب ارسلان نامی از سلغریان در ملک طمع کرد و میان ایشان و زنگی کار بمحاربه انجامید. نسیم نصرت بر پرچم علم زنگی وزید و آن هر دو خام طمع را گرفت و بقتل رسانید. رجوع به حبیب السیر چ کتابفروشی خیام ج ۲ ص ۵۶۰ شود. مؤلف المضاف الی بدایع الازمان آرد: او را سابق خستکین (؟) میگفتند. وقتی منهزم از پیش اتابک زنگی بکرمان افتاد و بخدمت ملک طغرل شاه رسید بر امید اغاثت و انجاد، و ملک طغرل نه مرد پرخاش و انجاش و ایقاظ فتنهٔ خفته بود، التفاتی بحال او ننمود. پس از کرمان عنان عزیمت بر صوب خوزستان تافت و با شمله پیوست شمله نیز وی را هلاک کرد و ثقلی بزرگ از دل اتابک زنگی برگرفت. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۳۰). و نیز رجوع به نظام التواریخ قاضی ناصرالدین بیضاوی شود.
[ بِ ] (اِخ) از غلامان و یاران ابراهیم امام عباسی بود. رجوع به الوزراء و الکتاب جهشیاری ص ۵۷ شود.
[ بِ ] (اِخ) ابن جعبر. نبیرهٔ جعبر که درقلعهٔ شهر رقه بقطع طریق مشغول بود و ملکشاه سلجوقی او را منکوب کرد. رجوع به نزهةالقلوب ص ۱۰۴ شود.
[ بِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. وی از امام ابوحنیفه روایت دارد. (الاصابة) (منتهی الارب) (شرح قاموس). ابن عبداللََّه برقی معروف به بربری است. (تاج العروس).
[ بِ ] (اِخ) ابن محمود (رشیدالدوله) ابن نصربن صالح بن مرداس مکنی به ابوالفضائل هفتمین و آخرین تن از سلسلهٔ امرای آل مرداس حکام حلب است. سابق یاشبیب بسال ۴۶۸ بعد از آنکه ترکان برادرش جلال الدوله ابوالمظفر نصربن محمد را کشتند بحکمرانی حلب رسید و بامر او مسجد جامع آن شهر بنا گردید. سابق بهره ای از قدرت و حسن تدبیر نداشت و با ترکان بمسالمت رفتار کرد، تا دیگ طمع سلاجقه و دیگران بجوش آمد و بسال ۴۷۲ شرف الدوله مسلم عقیلی بر حلب مستولی گردید و سابق ابتدا در قلعهٔ حلب محصور و سپس تسلیم گردید و با تسلیم او دولت خاندانش انقراض یافت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۵۳ و طبقات سلاطین اسلام ص ۱۰۳ -۱۰۴ و معجم الانساب زامباور ج ۱ ص ۵۱ و ج ۲ ص ۲۰۴ و قاموس الاعلام ترکی ج ۴ و آل مرداس و ابوالفضائل سابق در همین لغت نامه شود.
[ بِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن علی بن عبدالقادر عراقی حدادی دمشقی شافعی معروف به سابق، ادیبی است فاضل و شاعری ماهر، و مؤلف کتاب «مختصر الاتقان» است که کتاب اتقان سیوطی را تلخیص کرده و اشعار نغز بسیاری هم گفته و در سال ۱۱۶۱ هـ . ق. در گذشته، و در قبرستان باب الضعیر مدفون است. (از ریحانةالادب ج ۲ ص ۱۴۷).
[ بِ ] (اِخ) (... البربری) از شاعران معاصر عمربن عبدالعزیز خلیفهٔ اموی بود. اشعار او متضمن مواعظ و حکم است. او راست: و للموت تغذوا لوالدات سخالها کمالخراب الدهر تبنی المساکن. رجوع به البیان والتبیین چ ۱۳۵۱ هـ . ق. قاهره ج ۱ ص ۱۷۷ و سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۱۴۲ و ۱۴۵ و عقدالفرید چ ۱۳۵۹ هـ . ق. قاهره ج ۱ ص ۳۰۰ شود.
[ بِ ] (اِخ) (... البلوی) شاعری است عرب، این بیت او راست: و داهن اذا ما خفت بوماً مسلطاً علیک، و لن یحتال من لایداهن. رجوع به عقدالفرید ج ۱ ص ۱۶۲ شود.
[ بِ ] (اِخ) (... برلاس) از امرای تیموریان است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۵۶۲ شود.
[ بِ ] (اِخ) (ملاعلی ففی...) از شاعران ایران و اصل او از مازندران است. در دورهٔ اورنگ زیب عالمگیر (۱۰۶۸ -۱۱۱۹ هـ . ق.) از پادشاهان تیموری دهلی به هند رفت و در سلک ملازمان آن پادشاه درآمد. یک مثنوی شامل غزوات اورنگ زیب بنظم در آورده است. او راست: دیده هر سو فکنم از تو نشان می بینم نیست بیهوده درین بادیه حیرانی ما. ما ز بیداد تو هر دست که بر سر زده ایم حلقه ای بهر تماشای تو بر در زده ایم. (صبح گلشن).
[ بِ ] (اِخ) مؤلف قاموس الاعلام از تذکرهٔ «تراجم احوال شرقیون» ویلیام بیل نقل میکند: میرزا یوسف بیک متخلص به سابق شاعری درویش سیرت بود و بسال ۱۰۹۸ هـ . ق. درگذشت، برادر او از صاحب منصبان در بار اورنگ زیب عالمگیر بود. (قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «سابق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید