معنی سائل

معنی سائل

6 بازدید
[ ءِ ] (ع ص) پرسنده، سؤال کننده، پرسان : توئی مقبول و هم قابل، توئی مفعول و هم فاعل توئی مسؤول و هم سائل، توئی هر گوهر الوان. ناصرخسرو. آن یکی میخورد نان فخفره گفت سائل چون بدین استت شره.مولوی. || معترض. مستدل (در اصطلاح منطق) یکی از دو طرف مناظره. و طرف مقابل را مجیب یا ممهد یا مانع نامند. (اساس الاقتباس ص ۴۴۵). رجوع به جدل شود. || خواهنده. (دهار). زائر. خواستگار. طالب. آنکه طلب احسان کند: بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله بی زرّ زائر تو نرفت ایچ کاروان.فرخی. بسی نمانده که از جود بحرها سازد ز بهر سائل در گنجهای بیت المال.فرخی. خدمت مادحان دهی بسلف صلهٔ سائلان دهی بسلم.مسعودسعد. بباغ انس که رویش چوگل شکفته شود ز بهر سائل و زائل سعادت آرد بار. مسعودسعد. سائلان را ز دست تو نه عجب گر نتیجه همه عطا باشد.مسعودسعد. مالت و دست سائلان، دستت و جام خسروی بندت و پای سرکشان، پایت و تخت سروری. خاقانی. از برای شادی سائل برنگ میشوم خرم تر از اکرام خویش.خاقانی. سائلان را ز نعمت جودش در جگر سدهٔ گران بستند.خاقانی. || گدا. دریوزه گر. نان خواه. مسکین. آنکه به کدیه از مردمان چیز خواهد: خاقانیا بسائل اگر یک درم دهی خواهی جزای آن دو بهشت از خدای خویش. خاقانی. میکرد بدین طمع کرمها میداد بسائلان درمها. نظامی (لیلی و مجنون). چو سائل از تو بزاری طلب کند چیزی بده، و گرنه ستمگر بزور بستاند. سعدی (گلستان). دل سائل از جور او خون گرفت سر از غم برآورد و گفت، ای شگفت. سعدی (بوستان). || روان. جاری. مقابل جامد و بسته و افسرده : و الدواء السائل، هوالذی لایثبت علی شکله و وضعه... مثل المایعات کلها. (قانون ابوعلی کتاب دوم ص ۱۴۸ س ۲۸). در اصطلاح پزشکان دوائی است که از خواص آن است که اجزاء آن، موقع فعل حرارت غریزیه، در آن دوا ته نشین شود مانند کلیهٔ مایعات. (آقسرائی، از کشاف اصطلاحات الفنون). آنچه اجزاء او در جهات حرکت کند اعم از آنکه اتصال اجزاء او منقطع شود یا نشود مثل آب و روغنها. (تحفهٔ حکیم مؤمن). || مشتق. قابل اشتقاق. (در اصطلاح اهل منطق): همچنین اسم یا جامد بود یا سائل. جامد آن بود که از او اشتقاقی نتوان کرد مانند خیزبون (زن پیر) و هیهات، وسائل آن بود که قابل اشتقاق بود چون ضرب. (اساس الاقتباس ص ۱۵).
[ ءِ ] (اِخ) بختیاری. از متأخران است. از اشعار اوست: چند کشی بی گناه عاشق محزون کشتن عاشق مگر گناه ندارد. (از بهترین اشعار پژمان).
[ ءِ ] (اِخ) در تحفهٔ سامی آمده: مولانا سائل از موضع دماوند است و در فنون فضائل و جودت فهم بی مثل وبی مانند. طبعش در شعر و انشاء بغایت عالی افتاده بود، و در جوانی از آنجا جلای وطن کرد و بهمدان رفت و در آنجا ساکن شد و بواسطهٔ عداوتی که حیرتی را با او بود قطعه ای در باب او گفته است: سائل آن کهنه فاسق همدان که سرشتش زبغض و کین باشد به ز من خوانده خویش را در شعر سگ به از من اگر چنین باشد. در آخر عمر دماغش خللی پیدا کرد و بمالیخولیا انجامید و چند وقتی بدین منوال بود و در سال ۹۴۰ هـ . ق. درگذشت. (تحفهٔ سامی ص ۱۲۲). دربارهٔ منشأ و موطن سائل مؤلف مجمع الخواص گوید: از قصبه ای موسوم بنهاوند جلگهٔ همدان است. و لطفعلی بیگ آذر او را در شمار شعرای ری آورده و گوید: بعلت سکنای نهاوند بهمدانی مشهور شده است. راجع به پایان حیات او مؤلف آتشکده گوید: بعلت استیلای عشق سخنان یاوه می گفته آخرالامر در بروجرد داغ بر سر نهاده فی الفورجان داده است. مؤلف مجمع الخواص گوید: گاهی بعضی بیخودیها از وی سرمیزد، مردم آنرا بجنون حمل میکردند و او را بزنجیز می بستند. عاقبت داغ جنون بسرش نهادند، تولید ناسور کرد و بمرگ انجامید. از اشعار اوست: هر که بینم بدرت گر همه سایل باشد رشکم آید که مبادا بتو مایل باشد. * کدام شب که ز هجر تو خون نمیگریم کدام روز که از شب فزون نمیگریم. * بی لبت خون جگر میچکد از چشم ترم چند خونابه خورم وای که خون شد جگرم. * کار ما در شهر با شوخی بلا افتاده است عاشقیم و کار عاشق با خدا افتاده است دل بدستم بود و میگشتم بگرد کوی دوست بیخبربودم، نمیدانم کجا افتاده است. * هرگز لب اهل درد خندان نبود جز گریه نصیب دردمندان نبود بیزارم از آن دل که پریشان نبود دور افکنم آن دیده که گریان نبود. * سائل چه نشسته ای که یاران رفتند ماندی تو پیاده و سواران رفتند در باغ نماند غیر زاغ و زغنی سیمین ذقنان، لاله عذران رفتند. * ای پرده ز روی نازنین افکنده آتش به سرای عقل و دین افکنده ازناز در ابرویت که چین افکنده سبحان اللََّه چه نازنین افکنده. (مجمع الخواص ص ۱۸۰) (آتشکده چ زوار ص ۲۱۸) (قاموس الاعلام ج ۴ ص ۲۵۲۹).
[ ءِ ] (اِخ) در تحفهٔ سامی آمده: سید سائل از سادات صحیح النسب کاشان است و در شعر بقصیده گوئی مایل. در قصیده تتبع دریای اسرار امیرخسرو میکند. این بیت از قصیدهٔ اوست: ظالم ار بر چرخ راند باد پای سلطنت آه مظلوم از پی او همچو باد صرصراست. (تحفهٔ سامی ص ۳۵). در همان کتاب بلافاصله در شرح حال امیر رازی گوید ولد میر سائلی مذکور است.
[ ءِ ] (اِخ) تخلص محمد سعید مشهور به آقاجانی است که سالها پدر بر پدر ضابط و صاحب اختیار دو بلوک قیر و کارزین از توابع فیروزآباد فارس بوده اند و او تا آخر عمر این مقام را داشته است. علاقه مندی بادب و ادیبان او را وادار کرد که انجام امور آن بلوک را به برادر کهتر خویش واگذارد و خود بیشتر اوقات را در شیراز با شعرا و ظرفا بسر برد. مردی خلیق و مهربان و سخی الطبع و چرب زبان بوده و بشاعری در زمان خویش شهرت یافته و بسال ۱۲۲۵ هـ . ق. درگذشته است. دیوان سائل در حدود هفت هزار بیت دارد و مشتمل بر قصائدی در توحید و نعت و مدائح حضرت علی و پادشاه عصر فتحعلیشاه و فتحعلی خان ملک الشعرا (صبا) و غزلیات و قطعات و ترکیب بندها و رباعیات و یک مثنوی در شکایت از زمان است. از اشعار اوست: از ساکنان میکده، کی سرزند کین کسی صاف است دل با عالمی، رندان دردآشام را. * رفتیم رفته رفته ز کویش بدین امید کآید کسی ز جانب او در قفای ما. * کردش بمن چو رام زغم جان سپرد غیر تا بود چرخ گردش ازین خوبتر نکرد. * زلفت هزار حلقه و هر حلقه صد کمند در هر کمند او دل آزاده ای ببند جز خال چون سپند تو بر روی آتشین ساکن ندیده بر سر آتش کسی سپند. * بغیری مهربان، با ما بکینی چرا با او چنان،با ما چنینی فتد در خرمن عمر من آتش چو بینم خرمنت را خوشه چینی هر آنکو صورت خوب ترا دید بصورت آفرین کرد آفرینی. (مجمع الفصحاء ج ۲ ص ۱۸۲) (فهرست کتابخانهٔ مجلس شورای ملی، ابن یوسف شیرازی، ج ۳ ص ۲۹۳).

کلمات هم‌قافیه با «سائل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ئل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید