معنی ز پای درآوردن
8 بازدید
[ زِ دَ وَ دَ ] (مص مرکب) بر زمین افکندن. زیردست ساختن. عاجز و ناتوان کردن. بیچاره و زبون گرداندن. مغلوب ساختن : اگر روزگارش درآرد ز پای همه عالمش پای بر سر نهند.سعدی. || ویران کردن. خراب کردن. منهدم ساختن. واژگون کردن : به ایوان او آتش اندرفکند ز پای اندرآورد کاخ بلند.فردوسی. رجوع به ز پای درآمدن، ز پای افتادن، از پای درآوردن، ز پای اندرآوردن و از پای اندرآوردن شود.
کلمات همقافیه با «ز پای درآوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر