معنی زیاد
9 بازدید
(از ع، ص، ق) بمعنی افزونی و زیادتی باشد. (برهان). افزون و افزون شدن. (غیاث). از «زیادة» عربی بمعنی افزونی و در فارسی فصیح نیز زیادت و زیاده آورند. (از حاشیهٔ برهان چ معین). افزون. فراوان. بسیار. بیش. (فرهنگ فارسی معین). افزون و فراوان و بسیار. (ناظم الاطباء). بمعنی زیاده در عربی نیامده و فصحای عجم نیز استعمال نکرده اند و صحیح زیاده یا زیادت است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گفت پنج و شش ماه شد تا این نامه نبشتند، کجا مانده بودی و سبب آمدن تو چه بود؟ گفت زندگانی خداوند زیادو دراز باد... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵). - زیاد از دهان کسی بودن؛ زیاد از سر و زیاد از مرتبهٔ او بودن. زیاده از رتبهٔ او بودن. فوق استعداد او بودن. (از آنندراج): کی جام باده درخور کام و دهان ماست خونی که می خوریم زیاد از دهان ماست. صائب (از آنندراج). عنایت تو اگر قطره ای است دریایی است همین که نیست زیاد از دهان ما کم نیست. محسن تأثیر (ایضاً). - زیاد از سر کسی بودن؛ زیاد از دهان کسی بودن : سجدهٔ درگهش ای چرخ زیاد از سر توست مکن این بی ادبی راست کن این پشت دوتا. وحشی (از آنندراج). رجوع به ترکیب قبل شود. - زیاد شدن؛ افزون شدن و برکت کردن. (ناظم الاطباء): به قدرت خدای تعالی گوسفند موسی زیاد شد. (قصص الانبیاء ص ۹۵). - زیاد کردن؛ افزون کردن و علاوه و بیشتر کردن. (ناظم الاطباء). افزودن: هر ضرری عقلی زیاد می کند. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - || در تداول عوام، برچیدن سفره. جمع کردن سفره. و این را به تفأل گویند و گفتن «جمع کردن»، «برچیدن» را در سفره به فال بد دارند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || (اِ) یکی از بازیهای نرد است. (برهان) (از انجمن آرا). نام بازیی از هفت بازی نرد، به این نوع که هر نقش که در کعبتین افتد هنگام باختن یکی از آن زیاد بازند. (غیاث). نام بازی دوم نرد است و آن هفت است: یکم «فا»، دوم «زیاد»، سوم «ستاره»، چهارم «هزاران» که آنرا «دو هزار» و «ده هزاران» نیز گویند، پنجم «خانه گیر»، ششم «طویل» و هفتم «منصوبه». و قیل نوعی از منصوبهٔ نردبازی، هر نقش که در کعبتین افتد هنگام باختن یکی از آن زیاده بازند. (از آنندراج) (از شرفنامهٔ منیری) (از غیاث). نام یکی از بازیهای نرد مأخوذ از معنی لفظ عربی است چرا که در بازی نرد مذکور در هر نقش یک خال زیاده کرده اند و آن را خال زیاده گویند. (آنندراج) (از غیاث). از اصطلاحات نرد است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): تا سنائی کیست کآید بر درت مجدگو، تا گویدش کز راه برد نام او می دان و نقشش را مبین کز حکیمان چون زیاد آمد ز نرد. سنائی (یادداشت ایضاً). هر حسابی کرده برحق ختم چون نرد زیاد هرکه شش پنجی زده یک بر سر آن آمده. خاقانی. || (ضمیر مبهم) شخصی را نیز گویند که گواهی بناحق دهد. (برهان) (از ناظم الاطباء).(اِخ) نام مردی کافر که رسول اکرم (ص) را به فحشاء متهم کرد و او را زیاد منکر خواندند. (از آنندراج) (از غیاث) (از شرفنامهٔ منیری): زین خامهٔ دوشاخی اندر سه تا انامل من فارد زمانم ایشان زیاد منکر.خاقانی.(اِخ) ابراهیم بن سفیان بن سلیمان بن ابی بکربن عبدالرحمن بن زیادبن ابیه، مکنی به ابواسحاق. از شاگردان اصمعی و جز او. او راست: کتاب شرح کتاب سیبویه. کتاب الامثال. کتاب النقط و الشکل. کتاب الاخبار. کتاب اسماء السحاب و الریاح و الامطار. (ابن ندیم، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).(اِخ) ابن ابراهیم بن محمد. از فرزندان زیادبن ابیه. از جانب بنی عباس بسال ۲۸۹ هـ . ق. ولایت یمن یافت. (از اعلام زرکلی). رجوع به تاریخ طبقات سلاطین اسلام شود.(اِخ) ابن ابی سفیان. رجوع به زیادبن ابیه شود.(اِخ) ابن ابیه. بسال نخستین از هجرت متولد شد و بسال ۵۳ هـ . ق. درگذشت. پدر او معلوم نیست، او را به عبید ثقفی نسبت داده اند. در سال ۴۴ هـ . ق. معاویه او را به پدر خویش نسبت داد و زیادبن ابی سفیان خواند. نخست کاتب مغیرةبن شعبه بود، سپس کتابت ابوموسی اشعری را هنگام امارت وی بر بصره بعهده گرفت. علی (ع) او را امارت فارس داد. بعد از شهادت علی (ع) معاویه پس از آنکه وی را برادر خود خواند به امارت بصره و کوفه و دیگر شهرهای عراق معین کرد. وی یکی از مردان زیرک و باذکاوت عرب است و خطیبی ماهر بود. او را یکی از چهار مرد زیرک عرب شمرده اند و سه تن دیگر معاویةبن ابی سفیان، عمروبن العاص و مغیرةبن شعبه بودند. (از اعلام زرکلی). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ و ۳ و البیان و التبیین و عقدالفرید و نقود العربیه و مجمل التواریخ و القصص و ضحی الاسلام ج ۳ و تاریخ سیستان و نزهة القلوب ج ۳ و عیون الاخبار و تاریخ اسلام و کتاب التاج و الموشح و سبک شناسی بهار ج ۱ و احوال و اشعار رودکی و تاریخ الخلفا و المعرب جوالیقی و تاریخ گزیده و الوزراء و الکتاب و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۴۰ شود.(اِخ) ابن احمد الکاملی، فخرالدین. از امراء دولتهای مجاهدیه و افضلیهٔ یمن بود. همراه مجاهد به مصر رفت. خزرجی گوید وی در زمان خود سیدالامراء بود و نمی توان کسی را با وی برابر دانست و یا قیاس کرد. وی در مقابل پیش آمد سریع النهضه و دلیر و جوانمرد و عادل و نسبت به مردم مهربان بود و کافهٔ مردم او را دوست میداشتند. در سال ۷۷۵ هـ . ق. بطور ناگهانی و پنهانی در یمن کشته شد. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن اَفْلَح. از وزراء دولت عامریهٔ اندلس و از بزرگان رجال آنان بود و پدرش از موالی ناصر عبدالرحمن بن محمد بود. او در سال ۳۶۸ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن الاصفر. رئیس صفریه، فرقه ای از خوارج. (مفاتیح، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مؤسس صفریه از فرقه های خوارج است. (فرهنگ فارسی معین). پیشوای یکی از پانزده فرقهٔ خوارج موسوم به صُفْریّه. (بیان الادیان، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به صفریه شود.(اِخ) ابن المغیرةبن زیادبن عمرو العَتَکی. یکی از سخاوتمندان و اعیان بود و جامعی به دروط بلهاسة (از نواحی بهنسا در صعید مصر) ساخت و بعضی از شعراء او و برادرانش را مدح گفته اند. او در سال ۱۹۸ هـ . ق. در دروط بلهاسة درگذشت. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن حُناطة التجیبی. یکی از دانشمندان و برگزیدگانی بود که پس از فتح مصر در آن دیار میزیست و عبدالعزیزبن مروان هنگامی که به دیدار برادرش عبدالملک به شام می رفت او را بجای خود به امارت مصر برگزید ولی دیری نپائید که او بسال ۷۵ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن خراش عِجْلی. مردی دلیر و کینه جو بود و با سیصد سوار بر معاویه شورید و به سرزمین مسکن رسید و زیادبن ابیه با سپاهی بسوی او گسیل شد و با وی جنگید و سرانجام صاحب ترجمه در شدت جنگ به قتل رسید (بسال ۵۲ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن سلیمان الاعجم. از موالی بنی عبدالقیس بود. او شاعری بود که شعرش دارای استحکام و فصاحت بود و چون لکنت زبان داشت به اعجم ملقب گردید. در اصفهان متولد شد و در همانجا بالید آنگاه به خراسان رفت و در آنجا در حدود ۸۵ هـ . ق. درگذشت. وی معاصر مهلب بن ابی صفرة بود و برای او مدایح و مراثی سرود... بیشتر اشعارش در مدح امراء عصر و هجو بخیلان از آنان بود و فرزدق از بیم زیاد، بنی عبدالقیس را هجو نکرد. (از اعلام زرکلی). رجوع به عیون الاخبار ج ۴ و البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۷۵ و ج ۲ ص ۱۹۵ و ج ۳ ص ۲۵۶ و ۲۵۷ و عقد الفرید ج ۱ ص ۱۹۰ و ج ۲ ص ۲۹۷ و ج ۳ ص ۲۳۵ و ۳۳۷ و ج ۶ ص ۱۵۱ و ج ۷ ص ۱۴۳ شود.(اِخ) ابن سمیة. رجوع به زیادبن ابیه شود.(اِخ) ابن صالح الحارثی. از امراء دولت مروانیه و یکی از سران سپاه بسیار دلیر بود. در هنگام قیام عباسیان در خراسان و عراق، او والی کوفه بود و چون کار بنی عباس بالا گرفت در سال ۱۳۲ هـ . ق. با مردان خود به شام رفت و در آنجا اقامت گزید تا آن زمان که کار بنی عباس بسامان رسید. پس در ماوراءالنهر بر آنان خروج کرد و جمع کثیری از یاران امویان و مروانیان بدو پیوستند. ابومسلم خراسانی خواست تا با وی بجنگد. طولی نکشید که جمعی از سرداران زیاد او را بر کنار کردند و جز عدهٔ کمی نزد او نماندند و ابومسلم در جستجوی او بود و زیاد بناچار بدهقانی پناه برد و دهقان او را بکشت (۱۳۵ هـ . ق.) و سر او را برای ابومسلم فرستاد. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن عبداللََّه بن طفیل القیسی العامری البَکائی، مکنی به ابومحمد. او سیرهٔ نبوی را از محمدبن اسحاق روایت کرد و عبدالملک بن هشام همان سیرة را از وی روایت کرد و مرتب ساخت. او از مردم کوفه و از ثقات حدیث بود. نسبت بَکائی را از ربیعةبن عامربن صعصعه دارد. بسال ۱۸۳ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن عیسی حذاء کوفی، مکنی به ابوعبیده و معروف به ابوعبیدهٔ حذاء. از ثقات محدثین امامیه که در حضور آل محمد (ص) جلیل القدر و در سفر مکه با حضرت باقر (ع) هم کجاوه بوده و از آن حضرت و حضرت صادق روایت نموده و در عهد حضرت صادق (ع) در مدینه وفات یافت. (از ریحانة الادب ج ۵ ص ۱۲۶).(اِخ) ابن غُنْم القینی. از سرداران سپاه و مردی شجاع و از یاران حجاج در عراق بود و در جنگهای متعددی با وی همراه بود تا آنکه در جنگ حجاج و ابن اشعث که در مسکن روی داد حجاج او را مأمور پاسداری مرزها نمود و یاران اشعث او را در سال ۸۳ هـ . ق. کشتند. (از اعلام زرکلی).(اِخ) ابن محمد قمر گرگانی، مکنی به ابوالقاسم و متخلص به قمری. شاعر و مادح شمس المعالی قابوس. رجوع به قمری شود. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).(اِخ) ابن معاویةبن ضباب الذبیانی. رجوع به نابغهٔ ذبیانی و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۴۲ و الموشح شود.(اِخ) ابن منذر، مکنی به ابوالجارود. رئیس فرقهٔ جارودیه. رجوع به ابوالجارود شود.(اِخ) ابن یونس بن سعیدبن سلامة، مکنی به ابوسلامة الاسکندرانی. او یکی از حضارمهٔ مصر بود. بر نافع قرائت کرده و از ابوالغصن ثابت و مالک و لیث روایت دارد و از او یونس بن عبدالاعلی و محمدبن داودبن ابی ناهیة روایت کند و ثقه است. وفات او بسال ۲۱۱ هـ . ق. بود. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).(اِخ) ابوالسکن. تابعی است. رجوع به ابوالسکن شود.(اِخ) ابوالعلاء. مولی بنی کلاب. تابعی است. رجوع به ابوالعلاء شود.(اِخ) ابورشدین. رجوع به ابورشدین شود.(اِخ) ابوعمرو. رجوع به ابوعمرو شود.(اِخ) ابولاس الخزاعی. رجوع به ابولاس شود.
کلمات همقافیه با «زیاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر