معنی زکم
6 بازدید
[ زَ ] (ع مص) بیمار زکام گردانیدن کسی را. || پر کردن مشک را. || انداختن نطفه را. || زکام زده گردیدن (مجهولاً). (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «زکم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کم» برای سرودن شعر