معنی زورآور
6 بازدید
[ وَ ] (نف مرکب) زورآورنده. زورمند. نیرومند. پهلوان. (فرهنگ فارسی معین). قوی. نیرومند. زورمند. پرزور. ج، زورآوران. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هر چیز پرزور و قوی. (آنندراج). زبردست و غالب. (ناظم الاطباء): یکی داستان زد بر این بر پلنگ چو با شیر زورآورش خاست جنگ. فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و در آن روزها زورآوران را بر هر آماجی گروهی بداشتند. (جهانگشای جوینی). ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران اقالیم جمع آمدند. (گلستان). چو زورآوری خودنمایی مکن بر افتاده زورآزمایی مکن.سعدی (بوستان). یکی که گردن زورآوران به قهر بزن دوم که از در بیچارگان به لطف درآ.سعدی. ز بس بادهٔ نغمه زورآور است خم ساز پر رخنه چون مجمر است. ملاطغرا (از آنندراج). - زورآور شدن آب یا تب و مانند آن؛ حمله و کثرت و شدت آن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || آنکه با دیگری به زور و جبر رفتار کند. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «زورآور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر