معنی زور

معنی زور

6 بازدید
(اِ) توانایی. قوه. قوت. نیرو. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). قوت و توانایی و با لفظ زدن و آوردن و داشتن و رسیدن و دادن مستعمل است. (آنندراج). قوت. قدرت. نیرو. هنگ. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). قوت. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا). ... در زبان کنونی به ضم اول و در قدیم با واو مجهول، پهلوی «زور» (قوت)، از اوستا «زاور» (قوت)... ارمنی «زئور» ... در فارسی «زاور» بهمین معنی آمده. قوت. نیرو. توانایی. (حاشیهٔ برهان چ معین)... اکنون در فارسی زور تلفظ می کنیم و بمعنی قوت است و در اوستا زاور آمده است. (یسنا ص ۱۲۵): چون برون کرد زو بزور و هنگ در زمان درکشید محکم تنگ. شهید (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زیر لگد به جمله همی خستشان به زور چونانکه پوست بر تن ایشان همی درید. بشار مرغزی. سیاوش مرا همچو فرزند بود که بافر و با زور و اروند بود. فردوسی (یادداشت ایضاً). بیفشرد شمشیر بر دست راست به زور جهاندار بر پای خاست.فردوسی. نبیند چنو کس به بالا و زور به یک تیر برهم بدوزد دو گور.فردوسی. کره ای را که کسی نرم نکرده ست متاز به جوانی و به زور و هنر خویش مناز نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پر باد مکن بیش و کتف برمفراز. لبیبی (یادداشت ایضاً). ناید زور هزبر و پیل ز پشه ناید بوی عبیر و گل ز سماروغ.عنصری. گرت زور باشد ز پیلان بسی بود هم به زور تو افزون کسی.اسدی. به خاموش چیره زبانی دهدبه فرتوت زور جوانی دهد.اسدی. به زور و هنر پادشاهی و تخت نیابد کسی جز به فرخنده بخت.اسدی. و از زور که گشاد شود [ آماس ریم در ذات الریه ] نیک بلرزاند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). دشمن ضعیف... اگر از قوت و زور درماند به حیلت و مکر فتنه انگیزد. (کلیله و دمنه). ز افراسیاب دهر خراب است ملک دل دردا که زور رستم دستان نیافتم.خاقانی. زور جهان بیش ز بازوی ماست سنگ وی افزون ز ترازوی ماست.نظامی. چون بیفتد تیر آنجا می طلب زور بگذار و به زاری جو ذهب.مولوی. زورت ار پیش می رود با ما با خداوند غیب دان نرود.(گلستان). زر نداری نتوان رفت به زور از دریا زور ده مرده چه خواهی زر یکمرده بیار. سعدی. شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش. حافظ. - امثال: زور بر گاو و ناله بر گردون، نظیر: ... که رنج باربر گاو است و آید ناله از گردون. سنائی (از امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۹۲۹). زور به خر نمی رسد، زن به پالانش؛ مثلی است. (آنندراج). رجوع به زورش به خر نمی رسد... شود. زور به کشتن دهد، زر به جهنم برد. (امثال و حکم ایضاً). زورت بیش است حرفت پیش است. رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ایضاً). زور جای حساب را می گیرد، نظیر: زور که آمد حساب برخاست. زور حق را پایمال می کند. رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ایضاً). زور حق را پایمال می کند. رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ایضاً). زوردار بی روز را هَرْد؛ هَرْد در لهجهٔ لران بمعنی خورْد باشد و مراد آنکه قوی ضعیف را در کار خویش کند. رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ایضاً). زوردار پول نمی خواهد بی زور هم پول نمی خواهد. رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ایضاً). زور ده مرده چه خواهی زر یکمرده بیار (زر نداری نتوان رفت به زور از دریا). سعدی. رجوع به ای زر تو خدا نه ای... شود. (امثال و حکم ایضاً). زورش به خر نمی رسد پالانش را می زند، یا به پالان می چسبد: چون با یاران خشم کنی جان پدر بر من ریزی تو خشم یاران دگر دانی که منم زبونتر و عاجزتر پالان بزنی چو برنیایی با خر.فرخی. حرف قرآن را ضریران معدنند خر نبینند و به پالان بر زنند. مولوی (امثال و حکم ایضاً). زور قبض و برات نمی خواهد، نظیر: زور جای حساب را می گیرد. رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ایضاً). زور که آمد حساب برخاست (برمیخیزد). رجوع به الحکم لمن غلب شود. (امثال و حکم ص ۹۳۰). - بزور؛ کرهاً. جبراً. قهراً. قسراً. به صعوبت. به ستم. به جبر. به عنف. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - بزور گرفتن؛ به جبر و ظلم و غلبه گرفتن و زبردستی کردن در گرفتن. (ناظم الاطباء). - پرزور؛ قوی و سخت و محکم و باقوت. (ناظم الاطباء). - پیل زور؛ سخت قوی. که زور و توان پیل دارد. رجوع به پیل شود. - زور دست؛ نیروی دست. نیرومندی. قدرت. قوت : وگر نیست این جنگ را زور دست دل من به خیره چه باید شکست.فردوسی. بر این برز و بالا و این زور دست کنی اژدها را به شمشیر پست.فردوسی. چو پیغمبران مر تو را معجز است زمین زور دست ترا عاجز است. شمسی (یوسف و زلیخا). - زور دل؛ شجاعت. قوت قلب : بیفکند از ایشان فراوان به گرز که با زور دل بود و با فر و برز.فردوسی. کجاست آن همه دانش و زور دست کجاست آن بزرگان خسروپرست.فردوسی. چنین داد پاسخ... دلیر که من زور دل دارم و چنگ شیر.فردوسی. - زوردیده؛ تعدی و ستم دیده : از آن زوردیده تن زورمند بفرمود تا برگرفتند بند.نظامی. - زورزورکی؛ به تکلف و تصنع. با دشواری و نبودن وسایل یا عدم لیاقت. گویند: فلان کس زورزورکی می خواهد شاعر شود. (از فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). - زور شدن به کسی؛ به زور فائق آمدن بر کسی. بر او بزور غلبه کردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - || ظلم شدن به او. (یادداشت ایضاً). - زور شنیدن؛ تحمل جبر و جوری کردن. (یادداشت ایضاً). - زورکی؛ زورزورکی. (فرهنگ فارسی معین) (فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده). به زور. با فشار و جبر: زورکی وادارش کرد که خانه اش را خالی کند. (فرهنگ فارسی معین). شاعر زورکی. نویسندهٔ زورکی. (فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده): الا ای نویسندهٔ زورکی نویسنده هم زورکی، آی زکی. شهریار (از فرهنگ عامیانه ایضاً). - زورِ گُردی؛ نیروی پهلوانی. کوشش کامل. قوت تمام : به گردان چنین گفت کای سروران سواران ایران و جنگ آوران... همی زور گردی به جای آورید جهان را ز مردی به پای آورید.فردوسی. - زورورزی کردن؛ به کارهای زورخواه مشغول شدن: زورورزی مکن باز رعاف میشوی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - زور و زر؛ توانایی و ثروت و دارایی. (فرهنگ فارسی معین): جان مده در عشق زور و زر که ندهد هیچ طفل لعبت چشم از برای لعبتی از استخوان. خاقانی. برگرفت از لبش به زور و به زر همه کامی که می توان برداشت اوحدی را چو زور و زر کم بود دست زاری بر آسمان برداشت.اوحدی. سکندر را نمی بخشند آبی به زور و زر میسر نیست این کار. حافظ (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). فیض ازل به زور و زر ار آمدی بدست آب خضر نصیبهٔ اسکندر آمدی. حافظ (یادداشت ایضاً). - شیرزور؛ دارندهٔ نیروی شیر. پرتوان. قدرتمند. - گاوزور؛ بسیارزور. که زور گاو دارد. نیرومند. || فشار. (فرهنگ فارسی معین). || غلبه. || جهد و سعی و کوشش سخت. || ثقل و سنگینی. (ناظم الاطباء). || جور و ستم و ظلم. (فرهنگ فارسی معین). ستم و زبردستی و جور و جبر. (ناظم الاطباء). ستم. جور. جفا. ظلم. عدوان. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
[ زَ وَ ] (ق، اِ) بمعنی زبر است که بالا باشد، چه در فارسی بای ابجد و واو بهم تبدیل می یابند. (برهان) (آنندراج). زبر و بالا و زفر. (ناظم الاطباء). بالا. فوق. زبر. (فرهنگ فارسی معین). مرادف زبر یعنی بالا. (فرهنگ رشیدی). زبر. سر. روی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): الاشراف؛ بر زور چیزی شدن. (زوزنی، یادداشت ایضاً). المعالاة؛ بر زور چیزی نهادن. (یادداشت، ایضاً). || فتح. فتحه. زبر: النصب؛ اعراب زور. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || چانه. (ناظم الاطباء).
[ زَ / زُو ] (اِ) در اوستا عبارت است از نیاز مایع، مثل آب و شیر و غیره که در هنگام رسومات مذهبی بکار برده شود و بخصوص آب آمیخته به شیر که در وقت یشنه کردن استعمال گردد بمنزلهٔ آب مقدس عیسویان می باشد. (یشتها ج ۱ ص ۵۳)... این آب در اوستا موسوم است به «زاوثر» که امروز زور گویند. (یشتها ج ۱ ص ۴۱۷). در اوستائی: زائوثْرَه. در آیین زردشتی آبی است که بدست یکی از موبدان پاک و مقدس شده. خوردنی مایع و آبکی. مقابل میزد. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به یشتها ص ۴۱۹ و ۴۶۹ و یسنا ص ۲۹ و ۱۲۵ شود.
[ زَ ] (ع مص) زیارت کردن. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). زُوار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به زُوار شود.
[ زَ وَ ] (ع مص) به دنبالهٔ چشم نگریستن. (ناظم الاطباء). || یک رویه نگریستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || برآمدن یکی از دو تندی سینهٔ اسب و درون رفتن تندی دیگر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
[ زَ ] (ع اِ) میانهٔ سینه یا بر سوی آن تا هر دو شانه. || جای با هم شدن اطراف استخوانهای سینه. || زیارت کنندگان، یستوی فیه المذکر و المؤنث. یقال: رجل زائر و قوم زور و نسوة زور و قد جاء رجل زور ایضاً؛ ای زائر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شاخ خرما که برگ نیاورده باشد. || مهتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || خیال که در خواب آید. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || عزیمت قوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قوة العزیمة. (اقرب الموارد). || سنگی که در چاه کندن برآید و چاه کن شکستن آن نتواند و همچنان ظاهر بگذارد آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(ع اِ) دروغ. (ترجمان القرآن) (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث) (ناظم الاطباء). کذب. (اقرب الموارد). ناراستی. فریب. نادرستی. دروغ. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سخن دروغ. (دهار)... کلمهٔ دیگر فارسی زور که بمعنی نادرست و دروغ است و در زبان عربی از فارسی به عاریت گرفته زور تلفظ می کنند (شهادة زور؛ گواهی دروغ)... در فرس زورَ بمعنی نادرست و دروغ و زورَکَرَ بمعنی بیدادگر است (کتیبهٔ داریوش در بیستون). در اوستا نیز زورَ بهمین معنی است. زورو جَتَ یعنی به زور زده شده، به ناحق کشته شده. زورو بِرِتَ ؛ به زور برده شده، بناحق گرفته شده. ناصرخسرو گفته... (یسنا ص ۱۲۶): بزرگوار حسین علی که مادح او هر آنچه گوید در مدح او نباشد زور. فرخی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). دور از فجور و فسق و بری از ریا و زور شسته رسوم زرق و نبشته دو نیم وی. منوچهری (یادداشت ایضاً). دل و جان را همی بباید شست از محال و خطا و گفتن زور. ناصرخسرو (از یسنا ص ۱۲۶). این ناکس را من آزمودم فعلش همه مکر باشد و زور.ناصرخسرو. جز از او سروری همه عجب است جز بر او خواجگی همه زور است. مسعودسعد (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مرد باید که عیب خود بیند بر ره زور و غیبه ننشیند تو اگر عیب خود همی دانی نئی از عامه بل جهانبانی.سنائی. ای قدرقدرتی که با عزمت زور بازوی آسمان زور است.انوری. و حق از باطل و زور از صدق جدا نکند. (سندبادنامه ص ۸۵). تا به زخارف تمویه و تلبیس و زور و غرور او فریفته شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۹۰). و پسر سرخک سامانی بدو نامه فرستاد و او را به مواعید زور و اقاویل غرور بفریفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۳۳). و او به معاذیر زور و اقاویل غرور تمسک جست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۱۷). بود انا الحق در لب منصور نور بود انا اللََّه در لب فرعون زور.مولوی. شرح روضه گر دروغ و زور نیست پس چرا چشمت از آن مخمور نیست. مولوی. و آنچه خلاف این نقل و حوالت کرده است تشنیع و تعصب و زور و بهتان است. (نقص الفضائح ص ۲۹۷). در این تمنی زور و اباطیل غرور به اعتماد شوکت رجال و شکست رماح و نصال جمعیتی ساختند. (جهانگشای جوینی). و بعضی سرقه و زور و فسق و فجور را از مردانگی و یگانگی میدانسته اند. (جهانگشای جوینی). به گور گبر ماند زاهد زوردرون مردار و بیرون مشک و کافور. سعدی. || کفر و شرک با خدای عز و جل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || عیدهای جهودان و ترسایان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اعیاد یهود و نصاری. ذُکْران. یادکرد. عید و عزای دینی یهود و نصاری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || مجلس سرود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مجلس غناء. (از اقرب الموارد). || آنچه به خدایی گیرند آنرا مشرکان. (منتهی الارب) (آنندراج). آنچه مشرکین آنرا به خدایی گیرند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زور و توانایی و هذه وفاق بین لغة العرب و الفرس . (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). قوة. یقال: «ما له زور و لا صیور؛ ای لا قوة لهُ و لا مرجع الیه». (از اقرب الموارد). || باطل از هر چیزی. || لذت طعام و خوبی آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ زَ / زو ] (ع اِ) عقل و رای. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و منه: ما له زور و لا صَیّور؛ ای رأی یرجع الیه . (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || مهتر و سید. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(ع ص، اِ) جِ ازور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جِ زوراء. (ناظم الاطباء). رجوع به مفردهای کلمه شود.
[ زَ وَ ] (ع اِمص) میل و کژی . || کژی اعلای سینه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || از عیبهای اسب است. رجوع به صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۵ شود.
[ زِوْ وَ ] (ع اِ) سید و مهتر. (ناظم الاطباء). رجوع به مادهٔ بعد شود.
[ زِ وَرر ] (ع ص، اِ) مهتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سید. (اقرب الموارد). || سیر سخت. || سخت و شدید. || شتر آمادهٔ سفر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ زُوْ وَ ] (ع ص، اِ) جِ زائر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به زائر شود.
[ زَ ] (اِخ) وادیی است نزدیک سوارقیة. (منتهی الارب) (آنندراج). - یوم الزور؛ روزی است مر بکر را بر تمیم لانهم اخذوا بعیرین فعقلوهما و قالوا هذان زورانا لن نفر حتی یفرا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). از ایام جنگهای عرب. (از اقرب الموارد). رجوع به یوم شود.
(اِخ) شهری از سند است از آنسوی رودمهران، جایی با نعمت بسیار و منبر در آنجا نیست و جهاز هندوستان بدانجا افتد و بر زور دو باره است محکم و جایی تر است و نمناک. (حدود العالم، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). از پس قفند، پسرش آیند به پادشاهی بنشست و ولایت سند به چهار قسمت کرد ملکی را به عسقلندوسه بنشاند و دیگری را به ولایت زور و آنچ متعلق است بدان... (مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص ۱۲۰).
(اِخ) در فهرست ولف این کلمه دوبار آمده اولی را سرزمین معنی کرده و ظاهراً شاهد زیر هم مورد استناد بوده است : جهاندار دارای دارا کجاست کزو داشت گیتی همه پشت راست همان خسرو و اشک و فریان و فور بزرگان سند و شه شهر زور. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۱۹۱۷). زور دوم را ولف شهر معنی کرده و سپس افزاید: خرهٔ اردشیر از اردشیر بابکان بنا شده در فارس و نسخه بدل این کلمه را «شهر گور» ثبت نموده است و ظاهراً یکی از دو شاهد زیر مورد استفادهٔ ولف بوده است : چو شد شاه با دانش و فر و زور همی خواندش مرزبان شهر زور. فردوسی. چو آسوده برگشت مرد و ستور بیاورد لشکر سوی شهر زور.فردوسی.
(اِخ) نام پسر ضحاک ظالم و شهری ساخته بنام خود که به شهر زور معروف است و در این اوقات جزو کردستان است. وفات اسکندر رومی در آن شهر بوده، نعشش را به اسکندریه بردند. (از انجمن آرا) (از آنندراج). نام پادشاهی که شهر زور بناکردهٔ اوست. (منتهی الارب). نام شهری در کردستان. (ناظم الاطباء). رجوع به مادهٔ قبل شود.
(اِخ) نهری است که در دجله ریزد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نهری است که به دجله ریزد در نزدیکی میافارقین. (از معجم البلدان).
[ زَ ] (اِخ) جایگاهی است میان ارض بکربن وائل و ارض بنی تمیم و با طلح سه روز راه فاصله دارد. (از معجم البلدان).
[ زَ ] (اِخ) کوهی است در دیار بنی سلیم در حجاز. (از معجم البلدان).
(اِخ) بتی در بلاد داور از دیار سند که از زر مرصع به جواهر بوده است . (از معجم البلدان). || بتی بوده است عرب را. رجوع به بت و زون شود.

کلمات هم‌قافیه با «زور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید