معنی زوال

معنی زوال

6 بازدید
[ زَ ] (ع مص) بگشتن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). درگشتن و دور گشتن و دور شدن از جایی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). گشتن از حالی و دور شدن از جایی. (از غیاث) (از آنندراج). گشتن آفتاب و جز آن. (مجمل اللغة) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بشدن. برفتن. جدا شدن. دور شدن. ذهاب. استحاله. (یادداشت ایضاً). بفارسی و با لفظ داشتن و دادن و خواستن مستعمل است. (آنندراج): خورشید را کسوف و زوال است و مر ورا منشور بی کسوف و زوال است از ازل. سوزنی. فلک چو عود صلیبش بر اختران بندد که صرعدار بود اختران به وقت زوال. خاقانی. قسمت دیدهٔ شور است ازو گریهٔ تلخ هرکه هر روز چو خورشید زوالی دارد. صائب (از آنندراج). || مایل گردیدن آفتاب از میانهٔ آسمان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). متمایل شدن آفتاب از وسط آسمان بسوی مغرب. (فرهنگ فارسی معین): رهی که دیو در او گم شدی به وقت زوال چو مرد کم بین در تنگ بیشه گاه سحر. فرخی. کاندر آن روز که من مدح تو آغاز کنم آفتاب از سر من سایه نگیرد به زوال. فرخی. گفت اگر وقت زوال من بیرون نیامدم شما درآئید. چون روز به زوال رسید یعقوب بیرون نیامد. (قصص الانبیاء ص ۸۵). جبرئیل بیامد روز آدینه بود بوقت زوال و گفت... (قصص الانبیاء ص ۱۹۲). خورشید کز ترفع دنبال قطب دارد چون راستی نبیند کژ سرکند زوالش. خاقانی. به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال. (بوستان). || بالا برآمدن روز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج). چاشتگاه : مرا ز دیده بکرد آفتاب خواب زوال کجا برآید خیل ستارگان خیال.منجیک. || برخاستن و کوچ کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مفارقت کردن. (از ناظم الاطباء). با هم جدایی نمودن. (منتهی الارب). || جای گرفتن بمکانهای خود سپس آن برآمدن از آن جای. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ترسیدن و از جای رفتن از ترس و بیم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || دور کردن کسی را از جای و برگردانیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال .ناصرخسرو. || نیست شدن. از بین رفتن. برطرف شدن. (فرهنگ فارسی معین). نیستی. نابودی. فناء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نیست شدن. (غیاث) (آنندراج): غره مشو به دولت و اقبال روزگار زیرا که با زوال همالست دولتش. ناصرخسرو. امروز کزو طالع مسعود شدستم از دهر چه اندیشم وز بیم زوالش. ناصرخسرو. زندگی را زوال در پیش است زندهٔ بی زوال یزدان است.ادیب صابر. یکی از ثمرات نیکویی آن است که از حیرت فنا و زوال دنیا فارغ توان زیست. (کلیله و دمنه). از زوال و فنا و انتقال... امن صورت بندد. (کلیله و دمنه). روز امید به پیشین برسید ترسم آوخ که زوالش برسد.خاقانی. ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد. خاقانی. عشقش چو آفتاب قیامت دلم بسوخت عشقش قیامت است زوالش کجا رسد. خاقانی. گر رخ او ذرهٔ جمال نماید طلعت خورشید را زوال نماید.عطار. همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الا به زوال نعمت. (گلستان). شوربختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه. سعدی (از آنندراج). مغرور بود چون تو به حسن خود آفتاب دیدی که روزگار چه طورش زوال داد. آصفی (از آنندراج). || (اِمص) نقصان و نقص. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء): برسانیدم این سخن به کمال می بترسم که راه یافت زوال چون به غایت رسد سخن به جهان زود آید در آن سخن نقصان.سنائی. هر کمالی را بود خوف زوالی در عقب. وطواط. حسن تو خیال برنتابد عشق تو زوال برنتابد.خاقانی. || ناپایداری. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). - بی زوال؛ ثابت و برقرار و جاویدان و پایدار و بی عیب و نقص. (ناظم الاطباء). || خرابی. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). - زوال دولت؛ نکبت و ذلت. (از ناظم الاطباء). || تلف و فنا. || دفع. (ناظم الاطباء). - زوال شک؛ دفع شک و رفع شبهه. (ناظم الاطباء). || (اِ) آفت و بلا. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).
[ زِ ] (ع مص) استعمال ورزیدن در کاری و مروسیدن و رنج کشیدن در آن. (منتهی الارب). مزاولة. (ناظم الاطباء). || ارادهٔ کاری کردن. (منتهی الارب). رجوع به مزاولة شود.
[ زَوْ وا ] (ع ص) نیک متحرک و جنبان در رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || قسمتی از راه و از مسافرت. (ناظم الاطباء).
[ زُ ] (اِ) به لهجهٔ آذری، ذغال. انگشت. زگال. فحم. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زغال. (ناظم الاطباء). || اخگر و آتش پاره. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «زوال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید