معنی زهیر
6 بازدید
[ زَ ] (ع ص) شکوفه دار و درخت پرشکوفه. (غیاث) (آنندراج).[ زَ ] (ع ص) لاغری بواسطهٔ بیماری. || غمناک و دلگیر. (ناظم الاطباء). به هر دو معنی رجوع به اشتینگاس شود.[ زَ ] (اِخ) نام پهلوانی ایرانی. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس) (از فهرست ولف): سر مایه و پیشروشان زهیر که آهو ربودی ز چنگال شیر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۵ ص ۱۲۸۰).[ زُ هَ ] (اِخ) ابن ابی سلمی (۵۳۰ -۶۲۷ م.). شاعر عرب در دورهٔ جاهلیت و از اصحاب معلقات. وی در وصف دقیق و تنسیق کلام متین بود و از مشهورترین شعرای عصر خود به شمار می رفت. او را دیوانی است و یکی از سه شاعر متقدم عرب است و آن دو دیگر امرؤالقیس و نابغهٔ ذبیانی اند. خلقی عالی و منزلتی بزرگ و ثروتی فراوان داشت. اغلب خویشاوندانش از جمله پدر و خال و خواهر و ... او شاعر بودند و اشعار او در روح عرب تأثیر فراوان داشت و در نزد امراء ذبیان خصوصاً هرم بن سنان و حرث بن عوف مقرب بود... زهیر به تهذیب و تنقیح اشعار خود اهتمام داشت تا آنجا که قصاید وی به «حولیات» معروف گردیده است، زیرا هر قصیده را در چهار ماه تنظیم می کرد و چهار ماه آنرا بر شعراء دیگر عرضه می داشت و بدین طریق اشعارش در غایت روانی و جودت و با پند و موعظه آمیخته بود و از بکار بردن الفاظ سست و لغو احتراز می کرد. معلقهٔ وی با این بیت آغاز میشود: «أ مِن ام اوفی دمنة لم تکلم بحومانة الدراج فالمتثلم»: صلصل خواند همی شعر لبید و زهیر نارو راند همی مدح جریر و خثم. منوچهری. با خط ابن مقله و با حکمت زهیر با حفظ ابن معتز و با صحبت ابی. منوچهری. یکی همچون جمیل آمد دوم مانند بثینه سدیگر چون زهیر آمد چهارم چون ام اوفی. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۳۳). رجوع به البیان و التبیین و امتاع و روضات و الموشح و شدالازار و اعلام زرکلی و المعرب جوالیقی و عقد الفرید و المرصع و امتاع ص ۴۹۴ و تاریخ گزیده و معجم المطبوعات شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن اقمر، مکنی به ابوکثیر. رجوع به ابوکثیر شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن القین البجلی. یکی از اصحاب امام حسین (ع) که در واقعهٔ روز عاشورا به شهادت رسید. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۴۶ و ۵۱ و ۵۳ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن جناب الکلبی، از بنی کنانةبن بکر از مردم یمن. خطیب و شاعر بنی قضاعة و رسول آنان در نزد ملوک دوران جاهلیت بود. عمری دراز کرد. بسال ۶۰ قبل از هجرت بخاطر افراط در شراب خواری درگذشت. شهرت او در جنگهای بکر و تغلب است. (از اعلام زرکلی). رجوع به همین کتاب و عقد الفرید و تاریخ اسلام ص ۳۳ و الکامل ابن اثیر ج ۱ ص ۲۲۶ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن حرب. از ائمهٔ ثقات است. (منتهی الارب). رجوع به ابوخیثمه در همین لغت نامه و اعلام زرکلی و تاریخ الخلفا و ضحی الاسلام شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی سرخسی، مکنی به ابونصر شافعی. متوفی به سال ۴۵۴ هـ . ق. او راست: الانباء عن الانبیاء. تاریخ الخلفا. رجوع به کشف الظنون ج ۱ ص ۱۷۱ و ۲۹۳ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن سالم. رجوع به ابومخارق شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن صالح بن احمدبن حنبل. وی از پدر خود حدیث کرد و برادرزاده اش محمدبن احمدبن صالح... از او روایت دارد. دارقطنی گوید: «زهیر ثقه است». و همو گوید که از احمدبن کامل القاضی گفته که زهیربن صالح در ربیع الاول ۳۰۳ هـ . ق. درگذشت. (از مناقب الاسلام احمدبن حنبل ص ۳۰۵). رجوع به فهرست ابن ندیم شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن صرد الجشمی السعدی، مکنی به ابوصرد. وی در رأس هیئت چهارده نفری از طرف قوم «هوازن» به خدمت رسول اللََّه (ص) رسید و اسلام آوردن خود و قوم خود را به استحضار آن حضرت رسانیدند. رجوع به امتاع ص ۴۲۷ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن قیس البلوی. گویند حضرت رسول اکرم (ص) را درک کرده است و در فتح مصر و ولایت امیرش «عبدالعزیزبن مروان» بر «برقة» حضور داشت. وی مدتی در قیروان اقامت گزید آنگاه به روم رفت و از قسطنطنیه به برقة بازگشت و در آنجا بسال ۶۹ هـ . ق. کشته شد. (از اعلام زرکلی). رجوع به کامل ابن اثیر ج ۴ ص ۵۵ و حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ج ۱ ص ۹۲ و ۱۱۴ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن مالک نهدی. رجوع به ابوالوازع شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی... المهلبی العتکی. رجوع به ابوالفضل زهیر... در همین لغت نامه و اعلام زرکلی شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن محمدبن قمیر مروزی، مکنی به ابومحمد. مردی زاهد بود و احمدبن منیع گوید پس از احمدبن حنبل کسی را به زهد زهیر ندیدم. او از حسین بن محمد مروزی و حسن بن موسی الاشیب و یعلی بن عبید و قعنبی و عبدالرزاق روایت کرده و در آخر عمر به طرسوس رفت و در آنجا بسال ۲۵۸ یا ۲۵۷ هـ .ق. درگذشت. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). یاقوت او را زهیربن محمد الابیوردی می نامد و افزاید او مردی از «ازد» از عرب خراسان، اهل ابیورد است. رجوع به معجم البلدان ذیل «زهریة» شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن محمد الازدی. وی از جانب ابومنصور جعفر (برادر سفاح) به ولایت سیستان رسید (آخر سنهٔ ۱۴۱ هـ . ق.). وی بسال ۱۶۷ در سن چهل وسه سالگی در سیستان درگذشت. (از تاریخ سیستان ص ۱۴۱ و ۱۵۰).[ زُ هَ ] (اِخ) ابن محمد خراسانی. رجوع به ابوالمنذر شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن مسیب الضبی. یکی از سران سپاه در عصر عباسی بود و با مأمون در جنگ با امین همراهی داشت تا آنکه مأمون ظفر یافت و حسن بن سهل، عمل «جوخی» (بین خانقین و خوزستان) را بدو سپرد. هنگامی که در بغداد به مخالفت حسن بن سهل فتنه ای برخاست این فتنه به اطراف هم سرایت کرد و زهیر در آن کشته شد. (۲۱۰ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی): باز مأمون سیستان زهیربن المسیب را داد و زهیر اینجا خلیفتی فرستاد نام وی اسحاق بن سمن و زهیر خود بنفس خود اندر شوال سنهٔ ۱۹۳ هـ . ق. اینجا آمد و با مردمان نیکویی کرد... (تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۷۰). رجوع به الوزراء و الکتاب ص ۲۴۸ و البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۷۱ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۵۳ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن میمون قرقبی الهمدانی. رجوع به قرقبی زهیر شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن نعیم البانی، مکنی به ابوعبدالرحمن. وی تابعی و سیستانی الاصل بود و در علم و بزرگی بدان جایگاه بود که هیچکس اندر عالم فضل او را منکر نیارست شد. (یادداشت مرحوم دهخدا) (از تاریخ سیستان ص ۱۹). رجوع به صفة الصفوة ج ۴ ص ۴ شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن هشام بن مغیرةبن عبداللََّه بن عمربن مخزوم. وی یکی از کسانی بود که در نقض صحیفه ای که قریش علیه بنی هاشم نوشتند اقدام کرد. رجوع به الاصابة و تاریخ گزیده چ امیرکبیر شود.[ زُ هَ ] (اِخ) ابن هند العدوی. رجوع به ابوزبدل شود.
کلمات همقافیه با «زهیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر