معنی زهاب
4 بازدید
[ زَ ] (اِ مرکب) تراویدن آب باشد از کنار رودخانه و چشمه و تالاب و امثال آن. (برهان) (از غیاث) (از ناظم الاطباء) (از جهانگیری). آبی که کنار رود، چشمه، تالاب و غیره تراوش کند. (فرهنگ فارسی معین). در تداول امروزی، آبی که از جایی زهد، یعنی کم کم ترابد و آب اصلی نباشد، ولی در قدیم چنانکه فرهنگ اسدی می گوید... و از بیت ابوشکور برمی آید که زهاب سخت بزرگ است که سهمگین نیز تواند بود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): زهاب اشک، مرا از جگر گشاده شده ست عجب نباشد اگر گونهٔ جگر دارد. مسعودسعد. چون او را در بند بلا بسته دید زهاب از دیدگان بگشاد و بر رخسار جویها براند. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۶۰). و بی ایراندخت که زهاب چشمهٔ خورشید تابان از چاه زنخدان اوست. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۳۵۶). خلق تو نهال شاخ طوبی دست تو زهاب حوض کوثر. جمال الدین عبدالرزاق (از جهانگیری). || آبی بود که از سنگی یا از زمینی همی زاید به طبع خویش از اندک و بسیار. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۴). آب که از سنگ یا زمین برآید، اندک و بسیار و عرب نضاحه گوید. (صحاح الفرس). آن موضع از چشمه که آب از آن جوشد و تراوش کند. (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (آنندراج). و موضع چشمه را نیز گویند یعنی جایی که آب از آنجا می جوشد خواه زمین باشد و خواه شکاف سنگ. (برهان) (از ناظم الاطباء). و همانا بکسر اول اصح باشد، چه زهیدن بمعنی زائیدن بکسر است و این نیز زایش آبست. (انجمن آرا) (آنندراج): سوی رود با کاروانی گشن زهابی بدوی اندرون سهمگن. ابوشکور (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۴). || آبی که قعرش پیدا نباشد. (برهان) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).[ زَ / زِ ] (اِ مرکب) چشمه ای که هرگز نایستد و پیوسته روان باشد. (برهان) (ناظم الاطباء). چشمه ای که پیوسته روان باشد و هرگز نایستد. (فرهنگ فارسی معین).[ ] (اِخ) دشتی در مغرب کرمانشاهان. رجوع به «سرپل ذهاب» شود.[ زَ ] (اِخ) دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان است که در شهرستان مشهد واقع است و ۲۸۸ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ ] (اِخ) نام رودی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رود زابات (زهاب کنونی). (تاریخ ایران باستان ج ۲ ص ۱۰۴۸). رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۴۴ و ج ۲ ص ۱۰۹۴ و ۱۳۹۲ و ۱۸۲۷ و مجمل التواریخ گلستانه ص ۲۵۳ شود.
کلمات همقافیه با «زهاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر