معنی زنگخورده
9 بازدید
[ زَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) زنگ خورد. زنگ زده. در غبار غم و جز آن فرورفته. مکدر: دل زنگ خورده ز تلخی سخن ببرد ازو زنگ، بادهٔ کهن.فردوسی. دلم به عشق تو در سختی و عنا خو کرد چنانکه آینهٔ زنگ خورده اندر زنگ.فرخی. چو پشت آینه پیش تو حلقه در گوشم ز من چو زآینهٔ زنگ خورده روی متاب. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۵۲). داری دو سه سیخ زنگ خورده و آنهم به زکات جمع کرده.نظامی. سخن به لطف کرم با درشتخوی مگو که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک. سعدی. رجوع به زنگ و زنگار شود.
کلمات همقافیه با «زنگخورده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر