معنی زنگبار
6 بازدید
[ زَ ] (اِ مرکب) دوات سیاهی را گویند. (برهان). کنایه از دوات که مداد را در آن اندازند و هندبار نیز خوانندش. (آنندراج) (از انجمن آرا). کنایه از دوات باشد. (فرهنگ رشیدی). سیاهی دوات و مرکب. (ناظم الاطباء). || در فرهنگ بمعنی صمغی است که از صنوبر گیرند. (انجمن آرا) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). || کات کبود. || جرس. || جوزگره. (ناظم الاطباء). || دوره ای از ادوار ملایم موسیقی قدیم. (فرهنگ فارسی معین).[ زَ ] (اِخ) نام مملکتی است. (از برهان). از: «زنگ» +«بار» (پسوند مکان). ساحل شرقی افریقا. (حاشیهٔ برهان چ معین). ولایت زنگ. (فرهنگ رشیدی). مملکتی در افریقای شرقی در کنار اقیانوس هند و کوائیلوآ و ملند دو شهر معروف آن مملکت اند و تجارت آنجا چوب آبنوس و کندر است . (ناظم الاطباء). ناحیت زنگ. زنج. زنگ. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مملکتی مستقل که مساحت آن ۲۶۴۰ کیلومتر مربع است و کل جمعیت آن ۳۰۷۰۰۰ تن است. جزیره ای است در اقیانوس هند نزدیک تانگانیکا. از کشورهای تحت الحمایهٔ بریتانیای کبیر بود و اکنون از کشورهای مشترک المنافع به شمار می آید. این جزیره و جزیرهٔ پمباو جزایر ساحلی دیگر کشور زنگبار را بوجود آورده اند. پایتخت و شهر عمدهٔ این کشور زنگبار است که ۴۵۰۰۰ تن سکنه دارد و سکنهٔ جزیرهٔ زنگبار ۱۶۵۳۰۰ تن است. زنگبار یکی از بزرگترین مراکز کشت میخک و قرنفل در جهان است و دیگر محصولات آن نارگیل، فلفل و برنج و عاج می باشد. مجاورت زنگبار بر ساحل شرقی افریقا در تاریخ این کشور اثری فراوان باقی گذاشته است. این کشور از دوران کهن با ایران و هند و نواحی اطراف خلیج فارس و بحر احمر ارتباط داشت و در اوایل دورهٔ اسلامی سواحل شرقی افریقا مخصوصاً زنگبار مورد توجه دول مختلف قرار گرفت. در سال ۱۵۵۳ م. پرتقالیها زنگبار را تصرف کرده و آنرا پایگاه تجاوزهای خود بطرف شرق قرار دادند. در سال ۱۶۹۸ پادشاه عمان بر پرتقالیها غلبه کرد و زنگبار را به تصرف خویش درآورد و زنگبار مرکز تجارت طلا و عاج و بردگان افریقائی گردید. در حدود سال ۱۸۶۵ زنگبار از عمان جدا شد و در سال ۱۸۹۰ کشور فرانسه و آلمان موافقت کردند که زنگبار تحت الحمایهٔ بریتانیای کبیر شود. در سال ۱۹۶۳ استقلال یافت و در ۱۶ دسامبر همان سال به عضویت سازمان ملل متحد درآمد. (از لاروس) (از فرهنگ فارسی معین) (از دایرة المعارف فارسی): گر ز جود تو نسیمی بگذرد بر زنگبار ور ز خشم تو سمومی بروزد بر هندسان. فرخی (دیوان ص ۳۳۸). چه ده دهی که بد و نیک وقف بود بدو به زنگبار و بهند و به سند و چالندر. عنصری (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). خسرو چین از افق آینهٔ چین نمود زآینهٔ چرخ رفت رنگ شه زنگبار.خاقانی. به یکجای هم روم و هم زنگبار فرومانده زنگی و رومی ز کار. نظامی. تو گفتی که در خطهٔ زنگبار ز یک گوشه ناگه برآید تتار. سعدی (بوستان). لشکر زنگبار شب جهت اعانت و اغاثت به پیوستن بدیشان بزودی مدد نمود. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۷۴). از اول زنگبار تا آخر روم با دوست مبارکیم و با دشمن شوم یا سخت چو سنگ باش یا نرم چو موم یا زنگی زنگ باش یا رومی روم. انصاف (از امثال و حکم دهخدا ص ۲۰۳۱). رجوع به لباب الالباب و مجمل التواریخ و القصص و حبیب السیر و تاریخ سیستان و تاریخ ادبیات ادوارد براون و سفرنامهٔ ناصرخسرو و زنگستان شود.[ زَ ] (اِخ) دهی از دهستان سهندآباد است که در بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع است و ۳۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ زَ ] (اِخ) (رود...) نام رودی به آذربایجان غربی که شهر ماکو و چای باسار و قسمتی از قره قویون را آب دهد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به جغرافیایی غرب ایران ص ۳۸ شود.
کلمات همقافیه با «زنگبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر