معنی زنهاری
7 بازدید
[ زِ ] (ص نسبی) کسی را گویند که شرط و عهد کند و مهلت و امان طلبد. ج، زنهاریان. (برهان) (آنندراج). زینهاری. (فرهنگ فارسی معین). کسی که شرط و عهد میکند و امان و مهلت می طلبد. شخصی که در پناه و حمایت کسی درمی آید... در تحت حمایت و در امان و پناه... (ناظم الاطباء). کسی که امان طلبد و عهد و پیمان کند. (غیاث). امان خواه. (شرفنامهٔ منیری). امان طلب. امان خواه. امان داده شده. ملتجی. پناهنده. تسلیم شده. به امان آمده. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): من دل بتو دادم که به زنهار بداری زنهار مخور بر دل زنهاری زنهار.فرخی. ز طبع تو همین آمد که کردی که با زنهاریان زنهار خوردی. (ویس و رامین). به زنهاریان رنج منمای هیچ به هر کار در داد و خوبی بسیچ.اسدی. دگر سی هزار از گرفتاریان جز از بندگانند و زنهاریان.اسدی. من گشته هزیمتی به یمگان در بی هیچ گنه شده به زنهاری.ناصرخسرو. آزاد گردد آنگه ازین زندان این گوهر منور زنهاری.ناصرخسرو. کس به زنهاری خویش اندر زنهار نخورد. ازرقی. زنهاری است و از تو بهتر یک داور مهربان ندیدست.خاقانی. دلم زنهاریست آنجا در آن کوش که بازآری دل زنهاری ای باد.خاقانی. پناهنده را سر نیارد به بند ز زنهاریان دور دارد گزند.نظامی. رسیدند زنهاریان خیل خیل که طوفان به دریا درآورد سیل.نظامی. || کافری که به زنهار و پناه مسلمانان در بلاد اسلام مقام سازد. (غیاث). ذمی. اهل ذمه. زینهاری. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). باج گزار و اهل ذمه. (ناظم الاطباء): کسی کارمغانی دهد طوق و تاج چو زنهاریان چون فرستد خراج.نظامی. || مطیع و فرمانبردار. (ناظم الاطباء). رجوع به زنهار و زینهار و ترکیبهای این دو کلمه شود.
کلمات همقافیه با «زنهاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر