معنی زنجیری
7 بازدید
[ زَ ] (ص نسبی) کنایه از دیوانه است. (برهان) (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (از شرفنامهٔ منیری) (از غیاث) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). ج، زنجریان. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (شرفنامهٔ منیری) (انجمن آرا): متواری راه دلنوازی زنجیری کوی پاکبازی. نظامی (از انجمن آرا و آنندراج). زنجیری دشت، شد خردمند از بندی خانه دور شد بند.نظامی. در به زنجیر کن ترا گفتم تا چو زنجیریان نیاشفتم.نظامی. برآشفت گردون چو زنجیریی به زنگی بدل گشت کشمیریی.نظامی. || منسوب به زنجیر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین). || لایق زنجیر و قید. (فرهنگ فارسی معین). درخور زنجیر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): دیوانهٔ زنجیری؛ دیوانه ای که او را جز به زنجیر کردن نگاه نتوان داشت. دیوانهٔ سخت دیوانه. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «زنجیری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر