معنی زنبوره
5 بازدید
[ زَمْ رَ / رِ ] (اِ) نوعی از ساز باشد که بیشتر اهل هند نوازند و آن چوبی بود که بردو سر آن دو کدو نصب کرده باشند و دو تار بر آن بسته، نوازند و آن را کِنگری نیز گویند. (برهان) (ناظم الاطباء). سازی است که مخصوص اهل هند باشد و آنرا کنکر و کنگره و کنگری نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری). سازی معروف که در هند آن را کنگری گویند. (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج). سازی است که صدای آن شبیه صدای زنبور است و آن چوبی بود که بر دو سر آن دو کدو نصب می کردند و دو تار بر آن بسته می نواختند (بیشتر در هند). کنگری. (فرهنگ فارسی معین): دف و چنگ و رباب و زنبوره غچک و نای و بربط و طنبور. نزاری (از فرهنگ جهانگیری). || نوعی از پیکان تیر و اسلحهٔ جنگ باشد. (برهان). پیکان تیر. (از فرهنگ جهانگیری) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ رشیدی). جنسی از اسلحهٔ سرتیز. (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری). کمانی آهنین و نوک تیز. زنبورک. (فرهنگ فارسی معین). نوعی از پیکان تیر. (غیاث): ز زنبورهٔ تیر زنبور نیش شده آهن و سنگ را روی ریش. (اقبالنامه از شرفنامهٔ منیری). چو زنبور گیلی کشیدند نیش به زنبوره زنبور کردند ریش.نظامی. مرا زیت و زنبوره در کیش هست چو زنبور هم نوش و هم نیش هست. نظامی. || توپ کوچک را نیز گفته اند. (برهان). توپ کوچک باشد و آن را زنبورک نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری). توپ کوچک. (غیاث) (ناظم الاطباء). نوعی توپ کوچک. زنبورک. (فرهنگ فارسی معین). || جنسی از اسلحه بود. (فرهنگ جهانگیری). سلاح جنگ. (ناظم الاطباء). || بمعنی گروه بسیار و مردم انبوه هم بنظر آمده است. (برهان) (از فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء). || زنبور بزرگ را گویند. (فرهنگ جهانگیری). نوعی زنبور سیاه بزرگ . (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء). || بمعنی مورچه. (غیاث). رجوع به زنبورک شود.
کلمات همقافیه با «زنبوره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر