معنی زمم
7 بازدید
[ زَ مَ ] (ع ص، اِ) مقابل. یقال: وجهی زمم بیته؛ ای تجاهه؛ روی من مواجه خانهٔ اوست. || قریب: داری من داره زمم، او داری زمم داره؛ خانهٔ من نزدیک خانهٔ اوست. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). || امر هم زمم؛ ای قصد متوسط معتدل او بین ظاهر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). امر القوم زمم؛ ای متقارب کمایقال امرهم امم. (اقرب الموارد). || استوار. (غیاث) (آنندراج).[ زُمْ مَ ] (ع اِ) جِ زام. (ناظم الاطباء). رجوع به زام شود.[ زَمْ مَ ] (اِخ) چاهی است نزد کعبه... (منتهی الارب). چاه زمزم. (ناظم الاطباء). رجوع به زمزم شود.
کلمات همقافیه با «زمم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مم» برای سرودن شعر