معنی زلق
6 بازدید
[ زِ ] (اِ) سیخ کارد. مِغوَل. شمشیر یا سیخ گونه که درون پاره ای عصاها جای دهند. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). اسلحهٔ طوایف «مازد» از قدیم عبارت بوده از سپر و نیزه کوچکی که زلق باشد. (التدوین). - عصای زلق دار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِ) فارسی است. آژخ. زرک. ثؤلول. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ لَ ] (ع مص) لغزیدن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دلتنگ شدن از جایی، پس کناره گزیدن از آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بدست انزال کردن نیز آمده و بعضی مجازاً برای خوش آمد نوشته اند بمناسبت بمعنی لغزیدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). انزال منی با دست. استمناء. جلق. (فرهنگ فارسی معین).[ زَ ] (ع مص) دور گردانیدن کسی را از جای و یکسو کردن. || لغزانیدن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || موی ستردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). ستردن موی کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زَ ] (ع اِ) جای لغزان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): در تردد از تو افتادند خلق در هزیمت کشته شد مردم ز زلق .مولوی. رجوع به زَلِق و زَلَق شود.[ زَ لَ ] (ع ص، اِ) جای لغزان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جای لغزناک. (دهار). زمینی که پا بر آن لغزان شود. (ترجمان القرآن). زمین هموار بی گیاه. (غیاث اللغات). و قوله تعالی : {/B فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً؛۱۴-۱۶۱۸:۴۰/} ای ارضاً مَلْساءً لیس بها شی ء. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق.مولوی. - زلق الامعاء؛ بیماریی است مر معده یا روده ها را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ملاست معده. درنگ نکردن طعام در امعاء و آن نقصان یا بطلان هضم معدی باشد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). در اسهال معوی که آن را زلق الامعاء گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رجوع به کتاب ثالث قانون بوعلی سینا ص ۱۷۲، ترکیب بعد و دزی ج ۱ ص ۶۰۰ شود. - زلق الکلیة؛ ذیابیطس است. (منتهی الارب) (آنندراج). دیابیطوس. (ناظم الاطباء). صاحب ذخیرهٔ خوارزمشاهی گوید: بیماری دولاب یعنی دیابیطس را زلق الامعاء الکلیة نیز گویند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || سرین ستور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زَ لِ ] (ع ص، اِ) لغزان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به زَلق و زَلَق شود. || مردی که پیش از مجامعت انزال کند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد زودخشم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «زلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر