معنی زعامت
8 بازدید
[ زَ مَ ] (ع اِمص) برابر با زعامة عربی، پیشوایی. ریاست. سروری. (از فرهنگ فارسی معین). مهتری. مهتر شدن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): پس از این هر روز وجیه تر بود تا این که درجهٔ زعامت حجاب یافت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۶). که چنین مردی به زعامت پیلبانان دریغ باشد. (تاریخ بیهقی ایضاً)... را زعامت طالقان و مرو فرمود و وی پسر خویش را آنجا فرستاد و به نیابت و بامامی گشت در همهٔ سفرها. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۴۹۹). و چون وزارت بدو رسید تاش را از زعامت و قیادت لشکر معزول کرد و بتولیت و تقریر آن منصب بر ابوالحسن سیمجور مثال داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۸۰). و زعامت و امارت خراسان هم بر سبیل ارث و هم بر طریق استحقاق او را مسلم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۱۰۸). تا من ولایت بلخ از برای تو مستخلص گردانم یا زعامت و امارت جیوش خراسان بر تو مقرر دارم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۱۸۹). رجوع به زعامة شود.
کلمات همقافیه با «زعامت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مت» برای سرودن شعر