معنی زشت‌روی

معنی زشت‌روی

6 بازدید
[ زِ ] (ص مرکب) زشت رو. بدروی. بدشکل. (از ناظم الاطباء). آنکه دارای چهرهٔ زشت باشد. زشت صورت. (از فرهنگ فارسی معین). قَمهَد. دَمامَه. طِنفِس. مُشَوَّه. دَمیم. زَکازِک. (منتهی الارب): بدو گفت سیندخت کای زشت روی سخن بشنو و پاسخش را بگوی.فردوسی. زآنکه با زشت روی دیبه و خز گرچه خوبست خوب ننماید.ناصرخسرو. برآشفته شد شاه از آن زشت روی چو تیغ از تنش سر برآورد موی.نظامی. فقیهی دختری داشت به غایت زشت روی. (گلستان). نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشتگوی. سعدی (بوستان). دختری زشت روی و بدخو داشت کز همه چیز جامه نیکو داشت.سعدی. گر تو را حق آفریده زشت رو تو مشو هم زشت رو هم زشت خو.مولوی. رجوع به مادهٔ بعد، زشت و دیگر ترکیبهای آن شود.

کلمات هم‌قافیه با «زشت‌روی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید