معنی زرینکلاه
8 بازدید
[ زَرْ ری کُ ] (ص مرکب، اِ مرکب) آنکه کلاه زرین داشته باشد. با کلاه زرین. با کلاه طلائی. (آنندراج). با کلاه زرین. با کلاه طلائی. دارندهٔ کلاهی از زر. || پیشخدمت حضور پادشاه. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). نوعی از غلامان و چاکران. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مقامی بلند در میان سپاهیان و دربار پادشاهان قدیم ایران : سپاه انجمن شد بدرگاه شاه ردان و بزرگان زرین کلاه.فردوسی. بزرگان و خویشان کاووس شاه دلیران و گردان زرین کلاه.فردوسی. خروشی برآمد ز پیش سپاه که ای نامداران زرین کلاه.فردوسی. اندر این کعبه که از ایوان کسری برتر است آنچنان بادا که هم در دولت جاوید شاه اختران را خدمتی بینند و مه را پیش رو چرخ را سیمین کمر خورشید را زرین کلاه. سیدحسن غزنوی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || دارای کلاهی که در آن رشته های زر بکار برده باشند: ساقیان زرین کلاه. (فرهنگ فارسی معین). خاتونی که عصابهٔ زرین بر سر نهد. (ناظم الاطباء). || کنایه از خورشید. (از برهان). به مجاز، بر آفتاب اطلاق کنند. (آنندراج). آفتاب. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «زرینکلاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر