معنی زریری
6 بازدید
[ زَ ] (ص نسبی) منسوب به زریر. مانند زریر زرد: سپهبد به ملاح گفت این بخوان چو برخواند گشتش زریری رخان. اسدی (گرشاسبنامه). همی بود تا گشت خور زردفام ز مهر سپهبد برآمد به بام... شد از بام لاله، زریری شده دونوش از دم سرد خیری شده... چو دایه رخ ماه بی رنگ دید بپرسید کت نوچه انده رسید. (گرشاسبنامهٔ اسدی چ یغمائی ص ۲۲۱). رجوع به زریر شود.
کلمات همقافیه با «زریری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر