معنی زری
8 بازدید
[ زَ ] (ص نسبی) منسوب به زر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ساخته از زر. زرین. طلائی. (فرهنگ فارسی معین). || پارچهٔ زربفت. (ناظم الاطباء). پارچهٔ که پودهای آن طلاست. زربفت. (فرهنگ فارسی معین). نوعی جامه از زر بافته. جامه ای که تار از زر دارد. زربفت. قسمی پارچه که تمام یا گلها و خطوط آن از تار و پود سیمین یا زرین باشد. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا).[ زَرْیْ ] (ع مص) عیب کردن و عتاب نمودن و خشم گرفتن بر کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). زرایة. (ناظم الاطباء). رجوع به همین کلمه شود.[ زَ ری ی ] (عِ ص) سقاء زری؛ خیک میانه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زِ ] (اِخ) دهی از دهستان قطور است که در بخش حومهٔ شهرستان خوی در ۳۴ هزارگزی جنوب باختری خوی واقع است و ۳۷۲ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «زری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر