معنی زرو
9 بازدید
[ زَ ] (اِ) بر وزن و معنی زلو باشد چه در فارسی رای بی نقطه به لام تبدیل می یابد و آن جانوری است که چون بر اعضا بچسبانند، خون از آنجا بمکد. (برهان). جانوری است که چون آن را بر عضوی بچسبانند خون را بمکد و آنرا زلو، شلوک و دیوچه خوانند. (جهانگیری). زلو است که خون خورد و آنرا دیوچه و شلوک نیز گفته اند. (انجمن آرا) (آنندراج). نام جانوری است که خون زائد [ بدن ] را بدان بکشند و آنرا زلو و دیوچه گویند هندیش جوک خوانند. (شرفنامهٔ منیری). زنو. علق. (ناظم الاطباء). علق. دیوچه. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). علق. (تاج المصادر بیهقی، یادداشت ایضاً): اندر یاد کردن زرو که به تازی العلق گویند به عضو چگونه گذارند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). از آنجا زرو را علق گویند که آویز شده باشد. (ابوالفتوح ج ۴ ص ۵۳۰ سطر ۱۰). || نام دارویی هم هست که مانند سرمه و توتیا در چشم کشند روشنایی چشم را زیاده کند. (برهان) (از جهانگیری). یک نوع گردی که در چشم کشند. (ناظم الاطباء). صاحب جهانگیری گفته دارویی است برای چشم مانند سرمه و توتیا و بیت سلمان را شاهد آورده... در برهان نیز چنین گفته ولیکن بخاطر می رسد که زرور بوده باشد ور اساقط شده و در اصل عربی باشد بعضی زر دانسته اند و آنرا در نسبت مانند واو «پسرو»، «دخترو»، «ریشو» و «شاشو» شمرده اند. (انجمن آرا) (آنندراج). در بیت ذیل رودکی این صورت «زرو» آمده است و شاید همین معنی برهان یا مطلق سرمه از آن اراده شده و ممکن است بمعنی میل باشد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد ز روی گرچه هر روز اندکی برداردش با فدم روزی بپایان آردش. (کلیله و دمنهٔ رودکی ، یادداشت ایضاً). زهی نقود کلام تو را عیار گهر خهی غبار سمند ترا خواص زرو. سلمان ساوجی (از جهانگیری). بمعنی اول رجوع به زالو شود.
کلمات همقافیه با «زرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر