معنی زرآب
9 بازدید
[ زَ ] (اِ مرکب) زراب. طلای حل کرده ومالیده را... گویند که استادان نقاش بکار برند. (برهان) (آنندراج). زر حل کرده. (شرفنامهٔ منیری). طلای محلول. (غیاث اللغات). آب طلا و طلای مسحوق و مخلوط با آب که نقاشان و مذهبان بکار برند. (ناظم الاطباء). زریاب. آب طلا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). برنگ زرد طلائی نیز اطلاق شود: غ چو خورشید تابان برآرد درفش غ چو زرآب گردد زمین بنفش.فردوسی.غ هر زمان باغ بزرآب همی شوید روی غ هر زمان کوه به سیماب فروپوشد یال.غ فرخی.غ سخنهائی بگفت از جان پرتاب غ که شاید ار نویسندش به زرآب.غ (ویس و رامین).غ اندوده رخش زمان به زرآب غ آلوده سرش به گرد کافور.ناصرخسرو.غ زیرا که در او خزان به زرآب غ بر دشت بشست سبز بیرم.غ ناصرخسرو (دیوان ص ۲۷۴).غ وز طلعت من زمان به زرآب غ شست آن همه صورت و نگارم.غ ناصرخسرو (دیوان ص ۲۸۵).غ جرعه زرآبست بر خاکش مریزغ خاک مرو آتشین جوشن کجاست.خاقانی.غ دوش آن زمان که چشمهٔ زرآب آسمان غ سیماب وار زآن سوی چاه زمین گریخت.غ خاقانی.غ ... و آزریون، از حسد، رخسار آتش رنگ او رخ به زرآب فروشست و بسان غمگینان از اوراق گلناری چهرهٔ زعفرانی بنمود. (تاج المآثر). || کنایه از شراب زردرنگ باشد. (برهان) (آنندراج) (از غیاث اللغات) (از جهانگیری) (از ناظم الاطباء). می زعفرانی. (شرفنامهٔ منیری). شراب زعفرانی. (انجمن آرا): غ زرآب دیدی می نگر، می برده آب کار زرغ ساقی بکار آب در آب محابا ریخته.غ خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۷۷).غ || بالفتح و تشدید رای مهمله (زَرّآب) نام گیاهی است که بوی مشک دارد. از شرح خاقانی. (غیاث اللغات).غ[ زِرر ] (اِخ) موضعی است که در آن مسجد رسول اکرم (ص) بر سر راه تبوک و مدینه بنا شده است. (از معجم البلدان).غ
کلمات همقافیه با «زرآب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «آب» برای سرودن شعر