معنی زدای
7 بازدید
[ زِ / زُ / زَ ] (نف) زداییدن. (ناظم الاطباء). دورکن. دور کننده. (شرفنامهٔ منیری). رجوع به زداییدن و زدودن شود. || پاکیزه کننده و صاف نماینده و جلا دهنده و زداینده. (ناظم الاطباء). زداینده و پاکیزه کننده را گویند و امر به این معنی هم هست یعنی بزدای و پاکیزه ساز. (برهان قاطع). پاکیزه و صاف کننده بشرط ترکیب اسم. (غیاث اللغات). روشن کن و روشن کننده. (شرفنامهٔ منیری). زداینده و پاکیزه کننده، چنانکه گفته اند: بزدایدم ز دل غم، زآن لحن غم زدای. (از انجمن آرا) (از آنندراج). - آیینه زدای؛ صیقل دهندهٔ آینه. - انده زدای، اندوه زدای؛ روشن کنندهٔ دل. بیرون کنندهٔ غم از دل. صفا دهنده. مفرح. دل زدای. - روح زدای؛ پاکیزه کنندهٔ روح. صفا دهندهٔ جان. - زنگ زدای؛ صقال. صاقل. - غمزدای؛ پاک کنندهٔ دل از غم : نام تو روح پرور و وصف تو دلفریب نام تو غمزدای و کلام تو دل ربا.سعدی. رجوع به غمزدای شود. - فتنه زدای: حادثه سوز. برقرار کنندهٔ امن و آسایش. زدایندهٔ زنگ فتنه : بأس تو آتشی است حادثه سوز امن تو صیقلی است فتنه زدای.انوری. رجوع به زدا، زداییدن، زداینده و زدودن شود.
کلمات همقافیه با «زدای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر