معنی زدا
5 بازدید
[ زِ / زُ / زَ ] (نف مرخم) زدای. بر طرف کننده و دفع کننده و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء). زداینده. زائل کننده. نابود کن. مزیل. - دل زدا؛ رجوع به «دل» شود. - رنگ زدا؛ زدایندهٔ رنگ. رنگ زدای. - زنگ زدا؛ دور کنندهٔ زنگ. مزیل. صیقل دهنده و زنگ زدای، صقال. - شکیب زدا؛ نابود کنندهٔ صبر. طاقت فرسا. - طاقت زدا؛ طاقت فرسا. توان فرسا. طاقت زدای. شکیب زدا. - ظلمت زدا؛ بمجاز دفع کنندهٔ تاریکی و ظلمت که مراد حضرت رسول (ص) باشد. (از ناظم الاطباء). - عقل زدا؛ زایل کنندهٔ خرد. مزیل عقل. عقل زدای. - غمزدا؛ برطرف کنندهٔ غم و الم. (ناظم الاطباء). - ملک زدا؛ کنایت از کشورستان. منقرض کنندهٔ سلطنت : ای ملک زدایندهٔ هر ملک زدایان ای چارهٔ بی چاره و ای مفزع زُوّار. منوچهری. - هوش زدا؛ هوش ربا. خرد زدای. رجوع به زدای، زداینده و ترکیبات فوق شود.
کلمات همقافیه با «زدا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دا» برای سرودن شعر