معنی زحمت

معنی زحمت

7 بازدید
[ زَ مَ ] (از ع، مص، اِمص) انبوهی. (صراح) (منتهی الارب) (از فرهنگ نظام) (آنندراج). اسم است از زحم. (از متن اللغة) (مؤید الفضلا): بر اثر استادم برفتم تاخانهٔ خواجهٔ بزرگ زحمتی دیدم و چندان مردم نظاره که آنرا اندازه نبود. (تاریخ بیهقی). و زن و کودک بر جوشیده و بیرون آمده... و نثارها کردند از اندازه گذشته و زحمتی بود چنانکه سخت رنج میرسید بر آن خوازه ها گذشتن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۶). آنجا که تنگ بود زحمتی عظیم و جنگی قوی برپای شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۷). و چون زحمت پراکنده شد و مجلس خفیف تر شد. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ ۱ ج ۲ ص ۲۶۶). چون فارغ شدند خلوت خواستند و زحمت باز گردید. (راحة الصدور راوندی). سلطان فرمود که فردا از دجله عبور کنیم و روی بجانب همدان نهیم. لشکر و حاشیه اندیشیدند که فردا زحمت باشد... قصد کردند که در روز خالی بگذرند. (راحة الصدور). || انبوهی کردن و بدوش بر زدن. (تاج المصادر بیهقی). بمعنی زحم است. (از غیاث اللغات). در تنگنای افکندن. (از المعجم الوسیط) (از صحاح). انبوهی کردن. (مجمل اللغه). و رجوع به زحمة، زحمت دادن و مزاحمت شود. || رنج، و با لفظ کشیدن استعمال میشود. (فرهنگ نظام). رنج، و بالفظ دادن و نهادن و بردن و کشیدن مستعمل است. (از خلاصهٔ بهار عجم در حواشی مصطلحات الشعرا ص ۲۴۱) (آنندراج). رنج، محنت و عذاب، آزردگی تن یا روح. (از ناظم الاطباء): مرا چشم درد است و خورشید بهتر که از زحمت توتیا میگریزم.خاقانی. ملک گفت، شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد. (گلستان سعدی). - بی زحمت؛ در تعارفات متداول میان عامه گویند: بی زحمت اینکار را برای من انجام دهید؛ یعنی «اگر زحمتی نیست» یا «از این زحمت معذرت میخواهم». رجوع به زحمت دادن و زحمت کشیدن و دیگر ترکیبات زحمت شود. - زحمت بی حاصل؛ رنج بیهوده و بی ثمر. زحمت جانکاه. رنج فراوان و جان فرسا. || در فارسی بمعنی مرض مستعمل شده است. (مؤید الفضلاء). بیماری تن. درد. آزار. زخم. جراحت. (ناظم الاطباء): این همه محنت که هست، درد و دو چشم منست هیچ نکوعهد نیست، کو شودم توتیا. خاقانی. رجوع به زحمة و ترکیبات زحمت شود. || مشقت. اشکال. سختی. عسرت: زحمت راه؛ دشواری وسختی راه. (ناظم الاطباء). دشوار. بازحمت. مشکل. صعب. عسیر. سخت. (ناظم الاطباء: دشوار). رجوع به رنج بردن، دشوار، دشواری، مشقت، زحمت کشیدن و دیگر ترکیبات زحمت شود. || کار. تلاش و کوشش. بار کشیدن. بار بردن : هر که نداند که کدامست مرد همچو ستوران ز در زحمت است.ناصرخسرو. زحمت باین معنی در تداول امروز پارسی زبانان رایجست: حق الزحمه؛ مزد کار که بکارگر داده میشود. اجرت زحمتکشان، کارگران. رجوع به رنجبر، کارگران، کارگر، زحمتکش و دیگر ترکیبات زحمت شود. || منت چیزی کشیدن. نیاز به چیزی. حاجت به واسطه و وسیله : درد دل گویم از نهان بشنو راز بی زحمت زبان بشنو.خاقانی. بی زحمت پیرهن همه سال از یوسف خویش با شمیمم.خاقانی. || هنگامه و گیر و دار. (ناظم الاطباء). دردسر. گرفتاری : دبیرم آری سحر آفرین گه انشا ولیک زحمت این شغل را ندارم سر.خاقانی. || ریخته کردن و تشویش دادن. (کشف اللغات). تشویش کردن. (کنزاللغة). تصدیع. (ناظم الاطباء): مجتمع گشتند مر توزیع را بهر دفع زحمت و تصدیع را.مولوی. خاک کویت بر نتابد زحمت ما بیش از این لطفها کردی بتا تخفیف زحمت میکنم. حافظ. رجوع به زحمة، زحمت دادن و دیگر ترکیبات زحمت شود. || ایذاء. اذیت. (ناظم الاطباء). رنجور کردن. دچار درد و رنج کردن: مَلْأة؛ زحمت امتلاء طعام. (منتهی الارب). و رجوع به زحمة شود. || آلوده کردن. (کشف اللغات). رجوع به زحمة شود.

کلمات هم‌قافیه با «زحمت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید