معنی زجاج
6 بازدید
[ زِ ] (ع اِ) دندانهای پیشین (انیاب). (از لسان العرب). || زجاج الفحل، دندان نیش شتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). انیاب فحل. (از متن اللغة). عضه الفحل بزجاجه؛ یعنی با انیاب خود او را گاز گرفت. (از اساس البلاغة). زجاج فحل؛ انیاب اوست. گفته اند: لها زجاج و لهاة فارض. (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ زِ ] (ع اِ) جِ زُجّ، بمعنی نوک آرنج: اتکأوا علی زجاج مرافقهم؛ یعنی بر نوک آرنجهای خود تکیه دادند. (از اساس البلاغه). رجوع به زُجّ شود. || جِ زجّ، بمعنی پیکان تیر: و من یعص اطراف الزجاج فانه یطیع العوالی رکبت کل لهذم . زهیر (از لسان العرب). || جِ زجّ، بمعنی آهن بن نیزه : کانوا فریقین یصعون الزجاج علی قعس الکواهل فی الکتافها شمم. زهیربن ابی سلمی (شرح دیوان ص ۱۵۸). در بیت زیر جِ زجّ الرمح است : تباری مراخیها الزجاج کأنها ضراء احست نبأة من مکلب. بیت مذکور از طفیل غنوی است، و ضِراء بمعنی «سگها» است. (از جمهرة ابن درید ج ۳ ص ۲۳۷). گویند: «لایقاس الصخور بالزج و لا الخرصان بالزجاج»؛ یعنی سنگ با آبگینه و کعب با پیکان برابری نکند. (از اساس). || (بمجاز) به معنی «نیزه ها» نیز بکار رفته از باب تسمیهٔ کل به اسم جزء. ابوحنبل طائی گوید: لقد بلانی علی ما کان من حدث عند اختلاف زجاج القوم سیار. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).[ زَ / زُ / زِ ] (ع اِ) آبگینه، زجاجة یکی. (آنندراج) (از منتهی الارب). آبگینه که بهندی آنرا کاج گویند. (غیاث اللغات). آبگینه و شیشه. (ناظم الاطباء). آبگینه است و هر سه حرکت در «ز» جایز است جز آنکه با کسر کمتر آید. (از تاج العروس). گویند: لایقاس الصخور بالزجاج و الا الخرصان بالزجاج؛ یعنی سنگ و آبگینه، و کعب و پیکان را با هم نتوان سنجید. (از اساس البلاغة). جسمی است سخت و شکننده و شفاف که از سنگ و قلیا ساخته میشود و در تداول عامه قزاز نام دارد. (از محیط المحیط). آبگینه. (نصاب). آبگینه و آبگینه ها. (کنزاللغة). آبگینه، واحده زجاجة. (از مهذب الاسماء). در تداول عامهٔ مصر آنرا قزاز نامند. (از قاموس عصری، عربی -انگلیسی). بیرونی آرد: زجاج را به رومی بالت و بهندی کاج گویند. رازی گوید: طریق سوختن آبگینه آن است که او را گرم کنند در آتش و در آب بخار اندازند تا اجزای آن از هم جدا شود. گویند، در جوار کاشان (قاشان) روستاییست از مضافات آن که بنام قهروت معروف است و در آن موضع گیاهیست که نبات آن در روی زمین گسترده شود، و از آن در آن موضع آبگینهٔ خام سازند و این آبگینه در غایت صفوت و لطافت بود و از نبات او طائفه ای بنزدیک من آوردند و چنان گفتند که او را در انواع معالجات بکار برند. (از ترجمهٔ صیدنهٔ بیرونی). و در الجماهر آرد: پارسیان آغاز ساختن شیشه را در ایام فریدون میدانند و آنرا به رومی ایوی لوسیس و بسریانی زغزوغتا گویند و زجاج گویا معرب اخیر است. زجاج را از سنگ معروف شیشه یا از رمل و قلیا میسازند و آنقدر در آتش مینهند تا شفاف و سخت شود. بگمان من، در دانه های سنگریزه گوهرهایی است و از میان آنها تنها همین گوهر بلوری و شفاف است که با کمک قلیا و پس از مدتی طولانی بحال ذوب ماندن، از دیگر گوهرها و اجزای سنگریزه جدا میگردد و شکل میگیرد. کف آبگینه را مسحقونیا و زبد الزجاج (کف آبگینه)، ماءالقواریر و ماءالزجاج نامند. دیسقوریدوس گوید: در فلسطین گیاهیست بنام حشیشة الزجاج که چون آنرا تر کنند و بر آبگینه مالند پلیدی و چرک آن ببرد. حمزه گوید: در قریهٔ قهرود کاشان گیاهیست که بر زمین میگسترد، و سپس متحجر و شفاف و مانند آبگینه سفید میشود اما شکل آن مانند گیاهان است. حمزه گوید: من خود قطعه هایی از آن نوع زجاج دیده ام. بستانی آرد: زجاج را پیشینیان از کهن ترین زمان شناخته بودند اما زمان و مکان و چگونگی اکتشاف آن تاکنون بدقت معلوم نشده است. برخی بر آن شده اند که آبگینه را عبریان قدیم بکار می برده اند، بدلیل این که در سفر ایوب از تورات (ترجمهٔ عربی) سخن دربارهٔ حکمت چنین آمده: «لایعادلها الذهب و لا الزجاج». (سفر ایوب ۲۸:۱۷). اما این استدلال خالی از اشکال نیست، زیرا لفظ زجاج را نخستین کسی که تورات را از عبری به عربی برگردانده (کشیش ایرونیموس) بکار برده و معلوم نیست که مترجم مزبور لفظ زجاج را بجای چه کلمه ای گذارده و کلمهٔ اصلی به چه معنی بوده. شاید کلمهٔ اصلی تنها بر یک گوهر درخشان دلالت داشته نه خصوص آبگینه. مؤید این سخن آن است که دیگر مترجمان تورات بجای زجاج، الماس، سنگ یمنی یا بلور و مانند آن بکار برده اند. بلینوس فینیقیان را مخترع آبگینه دانسته است. کهن ترین شیشهٔ شفاف که تاکنون بدست آمده ظرفی است زردرنگ که صورت شیر و نام و القاب پادشاه آشور (سرحون)، بر آن عمیقاً حفر شده است. این ظرف متعلق به ۷۱۹ ق.م. و اکنون در موزهٔ انگلستان محفوظ است. (از دائرةالمعارف بستانی): صفای خاطر او منهی مسالک غیب چنانکه منهی دیوان من صفای زجاج. اثیرالدین اخسیکتی. سحرگهی که ریاحین بنالهٔ دراج فراز تخت زبرجد نهند جام زجاج. (منسوب به مولوی). زجاج جوهرش سنگ آتشزنه است. و در همه ملکها باشد و کدورت و صفایش بصنعت سازنده تعلق دارد. و بهترین صانعان این جوهر در حلب اند. (نزهةالقلوب ج ۲ چ لیدن ص ۲۰۵). چرا همی شکنی جان من ز سنگ دلی دل ضعیف که باشد بنازکی چو زجاج. حافظ. رجوع به تذکرهٔ انطاکی، جامع ابن بیطار، تحفهٔ حکیم مؤمن، مخزن الادویه، الجماهر بیرونی ص ۱۰۰ و ۱۰۱ و نیز رجوع به زجاج ابیض، زجاج فرعونی، مینا، زجاج مصنوعی، زجاج معدنی، زجاجة، زجاجی، زَجّاج، زجاج، زجاجیة، بلور، زبد الزجاج، حشیشة الزجاج، آبگینه، شیشه، قواریر و قارورة شود. - بساط زجاج؛ فرشی از شیشه : چنان به عربده قلب عدو بهم شکند که شیربچه گشایند بر بساط زجاج.نظیری. رجوع به زجاج شود. - زجاج حیری؛ نوعی زجاج (شیشه) است. (از دزی ج ۱ ص ۵۸۱). - زجاج رومی؛ نوعی زجاج (شیشه) است. (از دزی ج ۱ ص ۵۸۱). - زجاج صوری؛ نوعی زجاج (شیشه) است. (از دزی ج ۱ ص ۵۸۱). - زجاج مصری؛ نوعی از آبگینهٔ مصنوعی است. رجوع به الجماهر بیرونی ص ۲۲۷ شود. || چیزی که بصورت قندیل از آبگینهٔ سفید و شفاف سازند. (غیاث اللغات). جِ زجاجة، بمعنی قندیل است. (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از متن اللغة): آن زجاجی که ندارد نور جان بول قاروره ست قندیلش مخوان. مولوی (مثنوی). جسمشان مشکوة دان جانشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج. مولوی (مثنوی). زجاج راست ز مصباح روشنی همه وقت وجود اوست چو مصباح و کائنات زجاج. سروش. || شیشه ای که در آن عرق پر کنند. (از غیاث اللغات). قواریر (جِ قارورة: بطری). (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). قواریر است ، واحد آن زجاجة. (از متن اللغة): لطف تو از قهر تو پیدا چو آب اندر زجاج عفو تو در خشم تو پنهان چو مغز اندر عظام. انوری.[ زَ ] (ع اِ) قطرب در مثلثات زجاج را به معنی دانهٔ میخک آورده است. (تاج العروس). میخک. (از اقرب الموارد) (از المعجم الوسیط) (از البستان).[ زَجْ جا ] (ع ص) آبگینه ساز. (آنندراج) (منتهی الارب). آبگینه گر. (مهذب الاسماء) (دهار). سازندهٔ زجاج. (از تاج العروس) (از متن اللغة) (از المعجم الوسیط) (از لسان العرب) (از مصباح). شیشه گر. (منتخب اللغات). || آبگینه فروش. ج، زجاجون. (مهذب الاسماء). فروشندهٔ زجاج. (از معجم الوسیط).[ زِ ] (اِخ) جاییست در دهناء. ذوالرمه گوید: «فظلت بأجماد الزجاج سواخطا»؛ یعنی خران از ارتفاعات زمین خشمگین گردیدند (اَجماد، جِ جُمْد است بمعنی قسمت ضخیم و بلند زمین)، مقصود شاعر آن است که خران از خشکی علف زار خود در ارتفاعات زجاج خشمگین شدند. (از معجم البلدان).[ زَجْ جا ] (اِخ) (ابراهیم) ابواسحاق، شیخ ابوالقاسم عبدالرحمان زجاجی. (از منتهی الارب). لقب یکی از ائمهٔ نحو است، و صاحب لب الالباب نوشته که امام مذکور ساکن زجاجه بود که دهی است به صعید مصر. (از غیاث اللغات). ابواسحاق زجاج، از علماء نحو است. (ناظم الاطباء). لقب دانشمندی است نحوی. (منتخب اللغات). ابراهیم بن سری بن سهل مکنی به ابواسحاق، از نحویان و صاحب کتاب معانی القرآن است. از مبرد و ثعلب روایت دارد. وی در آغاز پیشهٔ شیشه گری و آبگینه تراشی داشت سپس آنرا رها کرد و به آموختن ادبیات پرداخت. در ۳۱۱ هـ . ق. ببغداد درگذشت. (از تاج العروس). او اقدم اصحاب مبرد و معلم اولاد معتضد خلیفه بود. وفات او سال ۳۱۰ است. از علمای نحو و لغت است و از کتب اوست: کتاب معانی القرآن، کتاب الاشتقاق، کتاب القوافی، کتاب العروض، کتاب الفرق، کتاب خلق الانسان، کتاب خلق الفرس، کتاب مختصر نحو، کتاب فعلت و افتعلت، کتاب ما ینصرف، کتاب شرح ابیات سیبویه و کتاب ما فسره من جام المنطق. سمعانی آرد: ابواسحاق ابراهیم بن سری، مردی دارای فضل، خوش عقیده و صاحب مصنفات خوب در ادبیات است. کتاب معانی القرآن را نوشت و علی بن عبداللََّه بن مغیرهٔ جوهری و دیگران از او نقل کنند. وی گوید من پیشه ام آبگینه تراشی بود. هوای آموختن نحو بر سرم افتاد و بخدمت مبرد شتافتم. مبرد را رسم آن بود که برایگان چیزی نمیآموخت و فقط به اندازهٔ اجرتی که دریافت میداشت، تعلیم میکرد، از این رو، من که به نزد او رفتم نخست از پیشه ام پرسید من گفتم پیشه ام شیشه گریست و روزانه یک درهم و نیم یا یک درهم و دو دانگ بدست می آورم، از تو می خواهم که در کار تعلیم من بکوشی و در برابر، من متعهد میشوم تا پایان عمر روزی یک درهم بتو بپردازم. مبرد با این شرط به تعلیم من پرداخت و من پیوسته ملازم او بودم. همهٔ این داستان را خطیب در تاریخ بغداد آورده است. زجاج در ۳۱۱ در بغداد وفات یافت. (از انساب سمعانی): پر فایده خلقی ز دو گونه سخن تو چون معنی زجاج و چو تفسیر مقاتل. سنائی. نیز رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۴۷، معجم المطبوعات، نامهٔ دانشوران ج ۵ ص ۱۲۲، فهرست ابن ندیم، المعجم فی معاییر اشعار العجم، تاریخ تمدن جرجی زیدان چ ۱ ج ۳ ص ۴۹، تاریخ الخلفاء ص ۲۵۶ و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۳ شود. در حاشیهٔ کتاب اخیر همان صفحه، مدارک زیر نیز برای ترجمهٔ زجاج ثبت شده: نزهة الالباء ص ۳۰۸، انباء الرواة ج ۱ ص ۱۵۹، آداب اللغة ج ۲ ص ۱۸۱، تاریخ بغداد ج ۶ ص ۸۹ و ابن خلکان ج ۱ ص ۱۱. و در حاشیهٔ معجم المطبوعات به مدارک زیر نیز ارجاع شده: بغیة الوعاة ص ۱۷۹، روضات الجنات ج ۱ ص ۴۴، مفتاح السعادة ج ۱ ص ۱۳۴ و الانباری ص ۳۰۷. رجوع به ابراهیم بن محمد و ابواسحاق در این لغت نامه شود.[ زَجْ جا ] (اِخ) احمدبن حسین، مکنی به ابوبکر. از نحویان اواسط قرن چهارم هجری و همزمان المطیع للََّه عباسی (۳۳۴ - ۳۶۳هـ . ق.) بود. (از ریحانة الادب از معجم الادبا ج ۲ ص ۲۳۶) (از قاموس الاعلام ترکی).[ زَجْ جا ] (اِخ) اسحاق بن محمدبن اسحاق. از راویان حدیث بود. ابونعمیم اصفهانی آرد: اسحاق از اهل عبادت بود و دیر زمانیست که درگذشته. از محمودبن فرج و طبقهٔ او حدیث شنیده است. پدرم بواسطهٔ او از محمودبن فرج از ابوعثمان... از عکرمه از ابن عباس از پیغمبر (ص) روایت کند. (از اخبار اصفهان).[ زَجْ جا ] (اِخ) جنیدبن محمد بغدادی، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به زجاج. صاحب حبیب السیر آرد: در همین سال (۲۹۶هـ . ق.) سید الطائفه شیخ ابوالقاسم جنیدبن محمد نهاوندی بغدادی از عالم انتقال نمود. لقبش قواریری و زجاج و خزاز است، و او را قواریری و زجاج از آن گویند که پدر وی آبگینه فروختی و چنانچه در تاریخ امام یافعی مذکور است شیخ جنید بعمل خز مشغولی مینمود لذا خزاز لقب یافت. (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۸۹). رجوع به ریحانة الادب، و جنید و قواریری در این لغت نامه شود.[ زَجْ جا ] (اِخ) عیسی بن یعقوب بن جابر، مکنی به ابوموسی. وی از مردم بغداد و نابینا بود. از ابومکنس بن دینار روایت دارد و ابوبکر احمدبن ابراهیم بن شاذان از او نقل حدیث کند. (از انساب سمعانی).[ زَجْ جا ] (اِخ) محمدبن عیسی بن خالد، مکنی به ابوعبداللََّه. از راویان حدیث بود. ابونعیم اصفهانی آرد: زجاج از ثقات راویان و امام جامع بود. از عبیداللََّه بن موسی و ابونعیم وناس و ابوعاصم و حسین بن حفص و محمدبن زیاد اصفهانی و موسی تبوذکی و یحیی بن حماد و فضل بن موفق روایت دارد. (از اخبار اصفهان).[ زَجْ جا ] (اِخ) محمدبن لیث. معلم فرزندان ناصرالدوله بود. ابن الندیم گوید: او را بموصل دیدم و کتابی از او نشناسم. رجوع به فهرست ابن الندیم چ قاهره ص ۱۲۷ شود.[ زَجْ جا ] (اِخ) یعقوب بن اسحاق، مکنی به ابویوسف. از راویان حدیث بود. ابونعیم آرد: زجاج از مشایخ حدیث، دیندار و پارسا بود، و در اصفهان و بغداد حدیث فراوان نوشت. ابومحمدبن حیان برای ما از او حدیث کند. (از اخبار اصفهان).
کلمات همقافیه با «زجاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر