معنی زبیگنو
5 بازدید
[ زْبی / زِ نِ وْ ] (اِخ) یا زبیگنو اول (۹۱۰ -۹۱۵ م.) دوک بهم بود و در بسط مسیحیت کوشش بسیار کرد. (از دائرةالمعارف بستانی). رجوع به لاروس بزرگ شود.[ زْبی / زِ نِ وْ ] (اِخ) یا زبیگنو دوم، پسر برتیسلاو و جانشین او بود و از ۱۰۵۵ تا ۱۰۶۱ م. در بهم منصب دوکی داشت. وی آلمانیان را از کشور خود بیرون راند و بر اموال برادران خود دست انداخت و خویشان آلمانی خود را تحت فشار قرار داد تا آنجا که مادر خود ژودیت دختر اتن را که آلمانی بود بیرون کرد. رجوع به دائرةالمعارف بستانی و لاروس بزرگ شود.[ زْبی / زِ نِ وْ ] (اِخ) یا دوک مازوویا، پسر نامشروع ولادسلاس اول پادشاه هلند بود و حکومت یک سوم کشور و عنوان دوکی را از پدر خود دریافت داشت و پس از درگذشت پدر به سال ۱۱۰۳م. زمام همهٔ امور دوک نشین مزبور را به دست گرفت و با برادر خود بولسلاس سوم مشترکاً به امور سلطنت رسیدگی میکرد تا سال ۱۱۰۷ که به برادر خود خیانت کرد و از او شکست خورد و به اسارت و تبعید افتاد. وی در سال ۱۱۱۶ درگذشت. (از دائرةالمعارف بستانی). رجوع به لاروس بزرگ شود.
کلمات همقافیه با «زبیگنو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نو» برای سرودن شعر