معنی زبیر
5 بازدید
[ زَ ] (ع ص) نبشته. (منتهی الارب). چیز نبشته شده. فعیل است بمعنی مفعول. (از تاج المصادر) (از متن اللغه). رجوع به دزی ج ۱ ص ۵۵۸ و «ز بر» در این لغت نامه شود. || گوسپند تناور بزرگ دوش. || مرد سخت دارای رای استوار. (از متن اللغة). مرد شدید. (از اقرب الموارد). || مرد باکیاست ظریف. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || (اِ) بلا. (منتهی الارب) (آنندراج). داهیة. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). داهیه، و به همین معنی است زوبر. فراء شعر زیر را از عبداللََّه بن همام سلولی در این معنی آورده : و قد جرب الناس آل الزبیر فلاقوا من آل الزبیر الزبیرا. (از تاج العروس). || گل سیاه و بدبو. (منتهی الارب) (آنندراج). صاغانی آرد که زبیر بمعنی گل و لای آمده. (از تاج العروس) (از متن اللغة). گل و لای است. عبداللََّه بن همام در بیتی زبیر را بمعنی کدورت بکار برده و آن متخذ است از زبیر بمعنی گل و لای. (از جمهرهٔ ابن درید ج ۱ ص ۲۵۰). || گوش. (منتهی الارب) (آنندراج) (دستور اللغة) (بحر الجواهر).[ زَ ] (اِخ) کوهی که حق سبحانه تعالی بر آن با موسی (ع) بسخن درآمده. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (متن اللغة). به اتفاق مفسران، نام کوه مناجات «طور» است. شیخ ما گوید: «ممکن است سخن مفسران با آنچه در کتب لغت آمده است منافات نداشته باشد». گویا زبیر که در حدیث نیز آمده نام جائی مخصوص از کوه طور یعنی همان جاست که محل تجلی قرار گرفت و فروریخت و نابود گردید ولی طور نام تمام ان کوه بزرگست که تاکنون نیز باقی است. بنابراین بدون تردید منافاتی میان نوشتهٔ لغویان و مفسران وجود ندارد. (از تاج العروس). کوهی که بر آن خدای عزوجل تکلم کرد. (دهار).[ زُ بَ ] (ع ص مصغر) مصغر زَبْر، بمعنی مرد نیرومند و سخت است. (از تاج العروس).[ زَ ] (اِخ) جایی در بادیه نزدیک ثعلبیه. (از تاج العروس). نام موضعی است نزدیک ثعلبیه. شاعری در ضمن یک بیت از اشعاری که دربارهٔ ثعلبیه سروده آنرا آورده، آن بیت چنین است: اذاما سماء بالدناح تخایلت فانی علی ماء الزبیر اشیمها. (از معجم البلدان).[ زُ بَ ] (اِخ) شهری است نوبنیاد در عراق واقع در ۸میلی جنوب غربی بصره. این شهر را از آن رو زبیر خوانند که در نزدیکی شهر قدیم بصره همانجا که واقعهٔ جنگ جمل (بین طلحه و زبیر و عایشه از یک سو و حضرت علی (ع) از سوی دیگر) رخ داد، قرار دارد و نیز مدفن زبیربن عوام است. در نقطه ای که اکنون شهر زبیر قرار دارد در گذشته مرکز فرودآمدن کاروانهایی بود که از بصره به شام میرفتند. در ۳۰۰ سال پیش یک دسته از رهگذران عرب خانه ای چند با آجر در آن ساختند و پس از این که در نجد کار وهابیان بالا گرفت، بسیاری از مردم نجد مانند آل زبیر، آل بسام، آل ناحب، آل مشری و آل مندیل بدین نقطه مهاجرت کردند و به کار و تجارت پرداختند، اندک اندک شمار سکنهٔ آن فزونی یافت و برای جلوگیری از حملات احتمالی صحرانشینان بارویی از گل به عرض ۳ متر، گرد آن برآوردند و بصورت شهری آبادان درآمد و مرکز رفت و آمد مسافران و سیاحان عرب شد. اکنون مهمترین صادرات زبیر اسب است که از راه بصره به هند صادر میگردد. زبیر از نظر کشاورزی مهم نیست و تنها در برخی نواحی آن اندکی گندم کشت میشود که ناچارند خود آن را آب دهند زیرا باران در همه این ناحیه اندک میبارد. اصولا در زبیر درخت و گیاه کمتر دیده میشود و فراوانترین نباتات آنجا درخت گز است که تنها برای سوزانیدن از چوب آن استفاده میکنند، مالکان بزرگ زبیر همه دارای املاک در بصره میباشند. مردم زبیر همه مسلمان و پیرو مذهب حنبلی و به میهمان نوازی مشهورند. هوای زبیر سالم است اما در هنگام شدت گرمای تابستان درجهٔ حرارت آن به ۵۰ تا ۵۵ درجه می رسد. ملخ در آنجا فراوانست و آوردن و فروختن ملخ یکی از پیشه های پردرآمد مردم زبیر بشمار میرود. ملخ های آن جا نوعی مخصوص اند که هیچگاه به مزارع حمله نمیبرند و از مراکز خود در بیابان تجاوز نمیکنند. اهالی زبیر به شکار آهو علاقهٔ فراوان دارند. در اطراف شهر زبیر آثاری کهن نیز بچشم میخورد مانند رود معروف به نهر عمر که در گذشته یک شعبه از آب این رود تا شطالعرب و غرب بصره امتداد داشته و زمین های کنار خود را سیراب می کرده است. این اراضی اکنون خشک و غیرمزروع است. دیگر از آثار قدیم زبیر گور طلحه و ابن سیرین خوابگزار معروف و حسن بصریست. (از دائرةالمعارف بستانی).[ زُ بَ ] (اِخ) بطنی از بنوجعفر است از لخم بنی قحطان. این بطن در ساحل اطفیح مصر مسکن گزیده بودند. (از معجم قبائل العرب تألیف عمر رضا کحاله از نهایة الارب قلقشندی و البیان و الاعراب مقریزی).[ زُ بَ ] (اِخ) بطنی از طایفهٔ ضحاک از قبیلهٔ اثیح از بنوهلال بن عامر، رشته ای از عدنانیه است، این بطن در آفریقای شمالی مسکن داشته اند. (از معجم قبائل العرب از الجزائر تألیف مدنی ص ۱۳۱)[ زُ بَ ] (اِخ) رشته ای است از قبیلهٔ حفیل از طایفهٔ حُفَیل شَمَّر. (از معجم قبائل العرب از قلب جزیرة العرب تألیف فؤاد حمزه ص ۱۶۲).[ زُ بَ ] (اِخ) از عمال محمد امین خلیفه عباسی بود. رجوع به النقود العربیه ص ۱۲۳ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) پدر عبداللََّه و جد زبیربن عبداللََّه، و این عبداللََّه همان است که چون عبداللََّه بن زبیر او را محروم ساخت، گفت: «لعن اللََّه ناقة حملتنی الیک». و ابن الزبیر در پاسخ او گفت: «ان و راکبها». (از تاج العروس) (از منتهی الارب). رجوع به زبیر... بن عبداللََّه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) پدر یوسف بن زبیر است و یوسف از او روایت دارد.[ زُ بَ ] (اِخ) ابوخالد. از ابان بن عثمان روایت دارد و حمادبن سلمة از او نقل حدیث کند. (از الجرح و التعدیل ج ۳ ص ۵۸۱). رجوع به کتاب المصاحف ص ۳۳ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن ابی اسید مالک بن ربیعهٔ ساعدی انصاری. ابن غسیل در حدیث خود او را زبیربن منذربن ابی اسید خوانده و علی بن حسن بن ابی الحسن (بنقل ابومحمد) نام پدر او را ابواسید ضبط کرده است. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۷۹). رجوع به زبیر (... بن منذر) و زبیر (.... بن مالک) شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابوعبدالسلام بصری. از راویان حدیث بود. از ایوب بن مکرز روایت دارد و حمادبن سلمة از او نقل حدیث کند. (از الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۸۴).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن ابی بکر. از راویان حدیث بود. قرشی گوید: زبیربن ابی بکر (در نامهٔ خویش) نقل کرد از ذؤیب بن عمامهٔ سهمی که عبدالعزیزبن عمر بنقل از پدرش عمربن عبدالعزیز میگفت: «یاد مرگ ناگواری های دنیا را آسان می سازد». (از سیرهٔ عمربن عبدالعزیز). رجوع به العقد الفرید ج ۶ ص ۲۱۵ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۹۵ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن ابی هالة. صحابی بود. (از منتهی الارب) (آنندراج). زبیربن ابی هالة، صحابی بود و وائل بن داود بوسیلهٔ بهی از او روایت دارد. (از تاج العروس). ابن ابی حاتم آرد: احادیث وی متروک است و از این روی من از یاد کردن روایات او و نیز کسانی که از او روایات دارند صرف نظر کردم. (از الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۷۹).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن احمدبن سلیمان زبیری. رجوع به زبیری شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن اروح تمیمی. یکی از آن دو تن است که حامل سر مسلم بن عقیل و هانی بن عروة برای یزید بودند. عبیداللََّه زیاد پس از این که فرمان داد مسلم و هانی را گردن زدند هانی بن ابی حیهٔ همدانی و زبیربن اروح تمیمی را مأمور رسانیدن سرها به حضور یزید ساخت. (از اخبار الطوال دینوری چ قاهره ص ۲۴۲). و در تاریخ سیستان چنین آمده : شرطی بفرستاد [ ابن زیاد ] تا او را [ مسلم بن عقیل را ] بیاورند و بفرمود تا بر بام قصر بردند، گردن او بزدند و سر و بدن او بمیدان انداختند و هانی بن عروة الوداعی و زبیربن اروح تمیمی را نیز گردن بزد و هر سه سر نزدیک یزید فرستاد. (از تاریخ سیستان ص ۹۸). رجوع به طبری چ دخویه قسمت ۲ ص ۲۷۰ و ۲۷۱ و ۸۹۰ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن اشیم اسدی. پدر عبداللََّه است و عبداللََّه یکی از شاعران مشهور دوران اموی بود و در حدود ۸۵ هـ . ق. درگذشت. ابوالفرج اصفهانی در ترجمهٔ عبداللََّه زبیر، شاعر معروف، شعری از او نقل کند که در آن شعر عبداللََّه از حضور خویش در نزد عثمان یاد کرده است، و این دلالت بر آن دارد که پدرش زبیر درک صحبت رسول (ص) کرده است. (از الاصابة ج ۱ ص ۳۸) (از الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۴ ص ۲۱۸).[ زَ ] (اِخ) ابن باطی ء، پدر عبدالرحمان صحابی بود. (از منتهی الارب) (آنندراج). ابن عبدالبر نام پدر او را باطیا ضبط کرده است. (از تاج العروس). رجوع به الاصابة ج ۲ ص ۴۷ و طبری چ دخویه قسمت ۱ ص ۱۴۹۴ و ۱۴۹۵ و نیز زبیر (... بن عبدالرحمن) در این لغت نامه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن بکار. از احفاد زبیربن عوام از علماء و نویسندگان انساب و اخبار عرب بود. در مدینه بسال ۱۷۲ هـ . ق. متولد گردید. عهده دار مقام قضاء در مکه شد و هم در آنجا وفات یافت. ازجملهٔ مصنفات اوست: «اخبار العرب و ایامها»، «نسب قریش و اخبارها»، «الاوس و الخزرج»، «وفود النعمان علی کسری»، «اخبار ابن میادة» «اخبار حسان»، «اخبار عمربن ابی ربیعه»، «اخبار جمیل»، «اخبار نصیب»، «اخبار کثیر» «اخبار ابن الدمینة» و «الموفقیات». کتاب اخیر مجموعه ای است از نوادر تاریخی مشتمل بر ۱۹ جزء و آنرا بنام موفق فرزند متوکل عباسی که عهده دار تعلیم و تربیت او بود تألیف کرد. جزء ۱۶ تا ۱۹ از این کتاب بسال ۱۸۷۸ م. بوسیلهٔ وستنفلد در غوطهٔ دمشق بچاپ رسید و وستنفلد این ۴ جزء را بخطا تألیف ابوعبداللََّه کاتب دمشق دانست. ابن الندیم، ۳۳ تألیف در باب انساب، هجرت ها، تاریخ شعراء و دیگر موضوعات ازآن زبیربن بکار برشمرده است. (از الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۳) (از معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۹۶۲، ۹۶۳). رجوع به الفهرست ابن ندیم چ مصر ص ۱، طبری چ دخویه قسمت ۱ ص ۱۱۱۳، ۱۱۱۶، ۱۳۱۳، ۳۰۷۲، قسمت ۲ ص ۳۹۱، ۴۰۳، ۴۲۵، ۶۸۱ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۳۵، الوزراء و الکتاب ص ۱۵۶، سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۳۳، ۱۰۳، ۱۵۵، ۱۹۵، ۲۳۰، ۲۶۸، ۲۷۱، ۲۷۲، ۲۷۴، ۲۷۵، روضات الجنات ص ۲۹۹، تاریخ الخلفا ص ۱۲، ۲۱۱، ۲۴۵، العقد الفرید ج ۱ ص ۳۲۱، ۳۲۲، ج ۵ ص ۱۱، ۲۰۷، ج ۶ ص ۲۴۴، ۲۴۵، ج ۷ ص ۱۴، ۲۲، ۵۱، ۸۶، ج ۸ ص ۱۳۴، ۱۵۳، ۱۵۶، معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۴ ص ۲۱۸، ابن خلکان چ جدید ج ۲ ص ۶۸، کتاب الجرح و التعدیل ابن ابی حاتم رازی و الموشح شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن بکار. طبیبی که ابن بیطار از او نقل آرد، ازجمله در کلمهٔ «بهش». (یادداشت مؤلف).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن بلال. از محدثانست. رجوع به طبری چ دخویه قسمت ۳ ص ۱۸۲ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن جنادهٔ بحری، مکنی به ابوعبداللََّه. از راویان و مشایخ غیرمشهور حدیث بود. وی از مردم کوفه بود و از عطاء و ابن بریده روایت دارد. عیسی بن یونس و ابوثمیله و زیدبن حباب از او نقل حدیث کنند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۲).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن حارث. از راویان بود. رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۷ و ۲۶۵ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن حارثة. از نیاکان انصار بود. رجوع به العقد الفرید چ محمد سعید عریان ج ۳ ص ۳۳۱ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن حبیش. از عرب عربا بود و صدوبیست سال عمر یافت. (تاریخ گزیده چ گراوری ص ۲۴۷).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن حزیمهٔ خثعمی. از راویان حدیث بود و از پدرش روایت دارد. محمدبن قیس اسدی و ولیدبن عبدالرحمان بن عمروبن مسافا از او نقل حدیث کنند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۳). نام پدر زبیر به اختلاف ضبط شده است، در دو اصل خزیمه با «خ» آمده و همچنین در بخاری، اما ابن ماکولا و دیگران حزیمه (با «ح») ضبط کرده اند، و این صواب است . (از حاشیهٔ کتاب الجرح و همین صفحه).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن خبیب بن ثابت بن عبداللََّه بن زبیر. از راویان حدیث بود، و از عاصم بن عبیداللََّه و هشام بن عروة روایت دارد و یعقوب بن حمید و عتیق بن یعقوب از او نقل حدیث کنند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۴). و ابن حجر عسقلانی آرد: از راویان حدیث بود ابن کاتب و معن از او روایت دارند. ابن ابی حاتم او را یاد کرده و سخنی دربارهٔ جرح او نگفته است. ابن عدی گوید، او حدیث فراوان ندارد، دو حدیث از او دیده ام که منکرتر از آن دو از وی روایت نشده است. (از لسان المیزان). رجوع به کتاب نسب قریش شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن خربود. از راویان بود و ازدی وی را مجهول الحال خوانده است. عثمان غطفانی از او روایت دارد. (از لسان المیزان).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن خِرّیت بصری. از راویان حدیث بود و احمدبن حنبل و یحیی بن معین وی را ثقه خوانده اند. از عکرمة و ابولبید روایت دارد. حمادبن زید و برادرش سعیدبن زید و جریربن حازم از زبیر نقل حدیث کنند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۱).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن خریق جزری. از راویان بود. وی از ابوامامه و عطاءبن ابی رباح روایت دارد و عزرة (یا عروة) دینار و محمدبن سلمة از او روایت کنند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۱ ص ۵۸۰، ۵۸۱).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن دحمان. یکی از موسیقی دانان و نوازندگان هنرمند و معاصر هارون الرشید بود. در آن وقت موسیقی دانان دو دسته بودند، دسته ای طرفداران اسحاق موصلی و دسته ای یاران ابن جامع، زبیربن دحمان نخست جزو یاران و طرفداران موصلی بشمار بود و سپس برای خشنودی خاطر ابراهیم بن مهدی به یاران ابن جامع پیوست، از آن پس برای رشید نوازندگی میکرد و پاداش کلان دریافت میداشت. روزی رشید شعری سرود و از موسیقی دانان خواست تا برای آن شعر آهنگ بسازند، همهٔ موسیقی دانان که در آستان رشید گرد آمده بودند بیست آهنگ بساختند اما هیچ یک از آن آهنگها رشید را پسندیده نیامد جز آن آهنگ که ساختهٔ زبیربن دحمان بود، و زبیر بدین مناسبت جایزه ای بزرگ دریافت داشت. (از دائرةالمعارف بستانی). رجوع به طبری چ دخویه قست ۳ ص ۵۹۶ و الوزراء و الکُتّاب ص ۲۴۵ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۳۲ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن زبیر جهضمی. از راویان حدیث بود و با یک وسیله از علی (ع) روایت دارد و سعیدبن زید از او نقل حدیث کند. از پدرم شنیدم که او را مجهول الحال میخواند. همچنین است در لسان المیزان و میزان الاعتدال اما در یک نسخه از کتاب الجرح و التعدیل «سعیدبن زبیر» آمده است. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۳ و حاشیه). و رجوع به لسان المیزان ابن حجر عسقلانی شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن سائب ثقفی مکی. از راویان حدیث بود و از عبیدبن عمیر روایت دارد و عکرمةبن عمار از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۸۲ و ۵۸۳).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن سعیدبن هاشمی، مکنی به ابوالقاسم. از راویان حدیث بود و از صفوان بن سلیم و علی بن عبداللََّه بن یزید روایت دارد. جریربن حازم و ابن مبارک و سعیدبن زکریا و ابوعاصم نبیل از او نقل حدیث کنند. از یحیی بن معین نقل کنند که گفته است زبیربن سعید چیزی نیست. (از کتاب الحرج و التعدیل رازی ج ۲ ص ۸۵۲). و در اعیان الشیعه آمده: زبیربن سعیدبن سلیمان بن سعیدبن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب مکنی به ابوالقاسم یا ابوهاشم، ساکن مداین بود و در ۱۵۰ هـ . ق. و یا بقول ابن سعد در ایام خلافت منصور درگذشت. و در تهذیب التهذیب و میزان الاعتدال آمده که روایات او را ابوداود و ترمذی و ابن ماجهٔ قزوینی ثبت کرده اند. از ابن معین شنیدم که او را ضعیف خواند. ابن حبان زبیر را در زمرهٔ ثقات آرد و مشایخ حدیث دربارهٔ ثقه بودن و یا ضعیف بودن او سخنان مختلف دارند، در تهذیب التهذیب آمده که زبیر از عبداللََّه بن علی بن یزیدبن رکانه عبدالحمیدبن سالم و قاسم بن محمد و عبدالرحمان بن قاسم و ابن منکدر و الیسع بن مغیره و عده ای دیگر روایت دارد. و هم در آن کتاب است که جریربن حازم و ابن المبارک و سعیدبن زکریاء مداینی و عبداللََّه بن حارث مخزومی و مطرف مدینی و ابوعاصم و دیگران از او نقل حدیث کنند. (از اعیان الشیعه).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن شعشاع. از راویان حدیث بود. وی از پدرش روایت کند و عبدالصمدبن عبدالوارث بوسیلهٔ طلحةبن حسین از او نقل حدیث کند. (از الجرح و التعدیل ص ۵۸۳ و ۵۸۴). ابن حجر آرد: ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات آرد و هم اوست که روایتی در اباحت گوشت خران اهلی از حضرت علی (ع) نقل کرده است. عبدالصمد توزری بوسیلهٔ طلحةبن حسین از زبیر از علی (ع) روایت دارد. ابن حبان پدر زبیر را در ثقات یاد نکند بنابراین ابن شعشاع جزو ضعفا است. (از لسان المیزان).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبادبن حمزةبن زبیربن عوام. از راویان حدیث بود و از زبیر روایت دارد. فرزندش یحیی از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۸۴).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان. تابعی بود. (از منتهی الارب) (از آنندراج). دربارهٔ نام زبیربن عبدالرحمان اختلاف است، برخی آن را با فتح «ز». و هموزن نام جدش زبیربن باطی و دیگران با ضم «ز» ضبط کرده اند. بخاری بی تردید ضبط دوم را برگزیده و من خود آنرا در تاریخ بخاری دیدم که با قلم نوشته شده بود: استاد ما از علامهٔ روزگار حفیدبن مرزوق نقل کند که یهودیان زبیر را (هر جا عَلَم است) بفتح «ز» خوانند و دیگر عرب با ضم «ز». این سخن را ابن التلمسانی نیز نقل کند و شاید دلیلش آن باشد که یهود تلفظ زَبیر را که نام کوه مناجات موسی (ع) است، ترجیح دهند و از آن تبرک جویند. بخاری گوید مسوربن رفاعه از زبیربن عبدالرحمان نقل حدیث کند. (از تاج العروس). و ابن ابی حاتم رازی آرد: زبیربن عبدالرحمان بن زبیر از راویان حدیث بود. وی از پدرش روایت دارد و مسعودبن رفاعهٔ قرظی و فرزندش عبدالرحمان زبیر از او نقل حدیث کنند. (الجرح و التعدیل).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه عنسی شامی. از پیغمبر (ص) بدینگونه روایت کند: «بلغنا عن النبی». صفوان بن عمرو بوسیلهٔ عبدالرحمان بن فضاله از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۴). رجوع به الاصابة ج ۲ ص ۵ و زبیر (... ابن باطی) در این لغت نامه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. صحابی بود. (از منتهی الارب) (آنندراج). زبیربن عبداللََّه کلابی در جاهلیت میزیست و گویند روزگار پیغمبر (ص) را نیز درک کرده است. (از تاج العروس). ابن ابی حاتم رازی آرد: زبیربن عبداللََّه کلابی گوید: من پیروزی پارس را بر روم و پیروزی رومیان بر پارس و سپس غلبهٔ مسلمانان را بر پارس و روم بچشم خود دیدم و جملهٔ اینها در مدت ۱۵ سال رخ داد. وی از ابومریم عمروبن مرهٔ جهنی صحابی پیغمبر (ص) روایت دارد و فرزندش علاءبن زبیر و محمدبن عبداللََّه بصری از او روایت کنند. (از الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۷۹). و ابن حجر آرد: زبیربن عبداللََّه کلابی یعقوب بن سفیان وی را جزو آنان که درک صحبت رسول (ص) کرده اند یاد کرده و اما ابوعمر گوید: عصر جاهلی را درک کرد و تا روزگار خلافت عثمان زنده بود ولی دربارهٔ ملاقات او با پیغمبر (ص) چیزی نمی دانم. ابوالحسن بن سمیع، زبیر را در طبقهٔ دوم و از تابعیان شام یاد کرده است . (از الاصابة ج ۲ ص ۵). رجوع به تاریخ ابن عساکر و قاموس الاعلام ترکی و لسان المیزان شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی خالد. از راویان حدیث بود، جده اش رهیمه خدمتگزار عثمان بود و زبیر از او و از ربیع بن عبدالرحمان و نافع و قاسم و هشام بن عروة روایت دارد. موسی بن یعقوب زمعی و ابن مبارک و حمادبن خالد و ابوعامر عقدی از او روایت کنند. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۸۱ و ۵۸۲).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن هاشم. بزرگترین اعمام پیغمبر (ص) بود و در دوران کودکی او وفات یافت. از شاعران قریش بشمار می رفت و شعر اندک سرود، بیت ذیل منسوب بدوست: اذا کنت فی حاجة مرسلا فأرسل حکیماً و لاتوصه.(از اعلام زرکلی). در حبیب السیر آمده: اولاد ذکور و اناث عبدالمطلب از خواتین متعدده متولد شده اند از آن جمله عبداللََّه و ابوطالب و زبیر و عبدالکعبه... از یک مادر بوده اند و او فاطمه دختر عمروبن عابدبن عمران بن مخزوم است. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۸۹). رجوع بدان کتاب ص ۲۸۸ و طبری چ دخویه قسمت ۱ ص ۱۲۸۳، العقد الفرید ج ۵ ص ۷، جمحی ص ۱۹۵ و ۲۰۵، الروض الانف ج ۱ ص ۷۸، سمط اللآلی ص ۷۴۳، صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۸، عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۸ و ۲۹۲ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن محمدبن زکریابن صالح بن ابراهیم اسدآبادی همدانی، متوفی ۳۴۷ هـ . ق. مکنی به ابوعبداللََّه. محدث و حافظ، به شرق و غرب سفر کرد و از مشایخ بسیاری حدیث شنیده، از جملهٔ آنان اند ابن خزیمه و ابویعلی موصلی. او راست: شیوخ و ابواب و از شافعی این چند بیت نقل کرده است: امت مطامعی فأرحت نفسی فان النفس ماطمعت تهون و احییت القنوع و کان میتاً ففی احیائه عرضی مصون اذا طمع یحل بقلب عبد علته مهانة و علاه هون. وی در اسدآباد همدان وفات یافت. (از تهذیب تاریخ ابن عساکر). و رجوع به معجم المؤلفین تألیف عمر رضا کحاله و سیر النبلاء ذهبی ج ۱۰ ص ۱۴۱، ۱۴۲، منتظم ابن جوزی ج ۶ ص ۳۸۷، البدایة و النهایة ابن کثیر ج ۱۱ ص ۲۳۳، تذکرة الحفاظ ذهبی ، معجم البلدان (ذیل «اسدآباد»، «ذبیل» و «دینور») شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن موسی بن یوسف بغدادی، مکنی به ابویعلی. ابونعیم آرد: احمدبن موسی حدیث ابویعلی زبیربن عبیداللََّه را برای من روایت کرد. (از اخبار اصفهان ابونعیم ج ۱ ص ۳۲۳).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبیدة. صحابی است. (از منتهی الارب) (آنندراج). زبیربن عبیدة از قدماء مسلمانان و مهاجران است. ابن اسحاق او را یاد کرده است. (از تاج العروس). و ابن ابی حاتم رازی آرد: زبیربن عبید ازجملهٔ نخستین مهاجرانست، حدیثی از او روایت نشده. (از الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۷). ابن حجر آرد: زبیربن عبیدة از بنی اسدبن خزیمه و از صحابه است و ابن اسحاق وی و برادرش تمام بن عبیده را جزء آن دسته از بنی اسد که به مدینه هجرت کرده اند، آورده است. (از الاصابة ج ۲ ص ۵).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عبیدة. از راویان حدیث است. از نافع روایت کند، و این نافع بجز نافع غلام ابن عمر است. مخلدبن ضحاک پدر ابوعاصم ضحاک بن مخلد از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۸۴). ابن حجر آرد: این زبیر غلام ابن عمر نیست، و ابن حبان او را در «ثقات» یاد کند، و ابن ماجه حدیثی از وی از عایشه دربارهٔ رزق آورده است. (از تهذیب التهذیب).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عثمان بن عبداللََّه بن سراقة، از بنی عدی بن کعب و راویان حدیث است. از محمدبن عبدالرحمان بن ثوبان روایت دارد و موسی بن یعقوب زمعی از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۴). ابن حجر آرد: ابن حبان او را در «ثقات» یاد کند و گوید، وی در ۱۳۲ یا ۱۳۱ هـ . ق. بقتل رسید. در سنن ابن ماجه یک حدیث دربارهٔ نهی از تنقیص در قسمت از او آمده است. (از تهذیب التهذیب).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عدی بن نوفل بن اسدبن عبدالعزی، از بنی اسد قریش و برادرزادهٔ ورقةبن نوفل و از صحابهٔ رسول (ص) است. (از الاصابه ج ۲ ص ۵).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عدی. تابعی است. (از منتهی الارب) (از آنندراج). ابن ابی حاتم رازی آرد: زبیربن عدی مکنی به ابوعدی، ایامی و قاضی ری است. از انس، ابووائل، ابورزین، مصعب بن سعد، عون بن ابی جحیفة، ضحاک بن مزاحم و ابراهیم نخعی روایت دارد. ثوری، مسعر، حجاج بن ارطاة، مالک بن مغول، قرةبن خالد و بشربن حسین اصفهانی از او نقل حدیث کنند. وی در ری آنجا که مسجد ابن ابرک صیرفی واقع است منزل میگزید. وی در راه نیز گاه سواره و گاه پیاده بکار قضا میان مردم ری می پرداخت. احمدبن حنبل و یحیی بن معین و دیگران او را ثقه خوانده اند. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۷۹ و ۵۸۰). ابن حجر آرد: ابن حبان او را در «ثقات» یاد و تاریخ وفات او را ۱۲۱ هـ . ق. ثبت کند و گوید: وی از عباد بود و نبات بن حنظله بر او نماز گزارد. رجوع به تهذیب و الاصابه و المصاحف ص ۱۸۵ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عربی، مکنی به ابوسلمه. از ابن عمر روایت دارد و حمادبن زید و برادرش سعیدبن زید و نیز پسر زبیر، اسماعیل بن زبیر، از او نقل روایت کنند. یحیی بن معین و دیگران زبیربن عربی را ثقه خوانده اند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۶ ص ۵۸۰). ابن حجر آرد: زبیربن عربی نمری و از بصره است و از ابن عمر روایت دارد. اسماعیل بن زبیر، حمادبن زید، سعیدبن زید و معمر از او روایت دارند و ابن معین او را ثقه داند و اثرم بنقل از احمد و همچنین نسائی او را بد ندانسته اند. ابن حبان در «ثقات» او را یاد کند. یک حدیث دربارهٔ استلام حجر از او نقل کنند. (از تهذیب التهذیب).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عروةبن زبیر عوام. از راویانست و از او حدیث نقل کرده اند. عبدالرحمان گوید که پدرم او را مجهول الحال میخواند. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۸۲). رجوع به لسان المیزان و زبیر (... بن هشام) شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن علی بن سید الکل اسوانی ، مکنی به ابوعبداللََّه (۶۶۰ -۷۴۸ هـ . ق.). از دانشمندان و اهل حدیث قرن ۷ و ۸ هجری است. قسمتی از «المطر» ابن درید را نزد حرانی خواند و شفاء را از ابن تامتیت شنید. از رشیدبن ابی بکر محمدبن عبدالحق و برادرش ابوالحسن بن عبدالحق بن مکی بن رصاص نیز حدیث فراگرفت و نقل کرد. ابن رافع در معجم خود او را یاد کند و بطریق اجازه از او حدیث آرد و گوید، زبیر مردی نیک و شایسته و در جامع عمر و به مصر، صدرنشین مجلس «تعلیم حدیث» بود. سپس از مصر به مدینه مهاجرت کرد، در آنجا نیز به نقل حدیث پرداخت. من خود از محمدبن علی سحولی حدیث وی شنیده ام. زبیر را دو برادر بود بنام حسن و حسین، هر دو اهل خیر صلاح و حسین خود از فقهاء بنام و ذوفنون مصر بشمار میرفت. (از الدرر الکامنه: زبیر، حسین).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن علی بن ماحوز. از سران خوارج است و پس از برادرش عبداللََّه به ریاست خوارج برگزیده شد. خوارج عبیداللََّه برادر زبیر را امیرالمؤمنین لقب داده بودند و او در یک واقعه معروف که در سلی و سلبری (از نواحی خوزستان نزدیک به گندیشاپور) میان خوارج و مهلب رخ داد، بقتل رسید. در این جنگ هفت هزار تن از خوارج نیز بقتل رسیدند. رجوع به معجم البلدان (ذیل: مدینة اصبهان، سلی، سلبری)، و البیان و التبیین ج ۱ حاشیهٔ ص ۲۷۰، العقد الفرید ج ۱ ص ۱۶۷ و ۱۶۸، طبری چ دخویه قسمت ۲ ص ۵۱۷، ۵۸۱، ۵۸۴، ۵۸۶، ۵۹۱، ۷۵۴، ۷۵۵، ۷۶۲ و ۷۶۴ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عمربن درهم اسدی کوفی، جد ابواحمد محمدبن عبداللََّه زبیری است. (از تاج العروس). رجوع به لباب الانساب زبیری و نیز زبیری (... محمدبن عبداللََّه) در این لغت نامه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عمرو کرمینی محدث، مکنی به ابوالجلال یا ابوالحلال.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عوام. بطنی است از بنواسدبن عبدالعزی از قبیلهٔ قریش. این بطن از اولاد زبیربن عوام بن خویلدبن اسدبن عبدالعزی میباشند و بدین شاخه ها تقسیم میشوند: بنوبدر، بنورمضان، بنومصلح، بنومصعب بن زبیر که معروف اند به طائفهٔ محمد وراق و بنوعروةبن زبیر که بنوغنی نیز خوانده میشود. اینان در بنایهٔ مصر و توابع آن سکنی گزیدند و اکثر ایشان به کار کشاورزی و دام پروری پرداختند. میان خاندان زبیر با آل ابوسفیان و سپس با آل مروان پیوسته دشمنی و کینه وجود داشته تا آنجا که جنگهای خونین میان آنان درگیر شده است. (از معجم قبائل العرب از نهایة الارب قلقشندی، البیان و الاعراب مقریزی ج ۱ ص ۶۵، اغانی چ دارالکتب ج ۹ ص ۲۱، کامل مبرد ج ۱ ص ۱۹۸).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عوام. صحابی است. (از منتهی الارب) (آنندراج). زبیربن عوام قرشی اسدی مکنی به ابوعبداللََّه، حواری پیغمبر (ص) است که به دست عمیربن جرموز بقتل رسید. من خود درباب نسب فرزندان او یادداشت هایی گردآوری کرده ام. (از تاج العروس). ابن ابی حاتم رازی آرد: زبیر از مدینه و صحابی است. فرزندش عبداللََّه بن زبیر از او روایت دارد. (از کتاب الجرح و التعدیل ج ۲ ص ۵۷۸). در اعیان الشیعه آمده: زبیر چهارمین یا پنجمین کس است که به دین اسلام گروید. با نخستین مهاجران به حبشه و بار دیگر نیز به مدینه هجرت کرد. در همه نبردهای مسلمانان تا گشودن مصر، شرکت جست. جزء عشرهٔ مبشره و اصحاب شوری بوده است. اما در روز سقیفه، بطرفداری حضرت علی (ع) برخاست و حق خود را در شوری بدو واگذار ساخت و پیوسته طرفدار او میبود تا با طلحة جنگ جمل را آراست و به قتال با علی (ع) برخاست، اما پس از سخنی که علی (ع) با او گفت میدان جنگ را ترک کرد. ابن جرموذ (که بعدها جزء خوارج گردید) و دو تن از بنی تمیم به تعقیب او پرداختند و در وادی السباع بدو رسیدند و او را کشتند. حضرت علی (ع) قاتل زبیر را دوزخی خواند. و برخی بر آنند که ابن جرموذ در قتل زبیر برانگیختهٔ احنف بن قیس بود. حسان بن ثابت در مدح زبیر ابیاتی سرود و از آنجمله است: هو الفارس المشهور و البطل الذی یصول اذاما کان یوم محجل و ان امرأ کانت صفیة امه و من اسد فی بیته لمرفل له من رسول اللََّه قربی قریبه و من نصرة الاسلام مجد مؤثل فکم کربة ذب الزبیر بسیفه عن المصطفی و اللََّه یعطی و یجزل. زرکلی آرد: زبیربن عوام بن خویلد اسدی، صحابی دلاور پیغمبر (ص) و یکی از عشرهٔ مبشرة و نخستین کسی است که برای اسلام شمشیر کشید. وی پسرعمهٔ پیغمبر (ص) است و در ۱۲سالگی بدو ایمان آورد. در بدر و احد و دیگر جنگهای زمان پیغمبر (ص) شرکت جست. و در جنگ یرموک خود فرمانده گروهی از مبارزان بود. در نبرد جابیه در زمان خلافت عمر حضور یافت و دلاوریها کرد. عمر او را جزء آن دسته که پس از خود سزاوار خلافت اند بشمار آورد. زبیر مردی مال دار و تجارت پیشه بود. املاک فراوان از خود باقی گذارد که به بهایی در حدود ۴۰ملیون درهم فروخته شد. زبیر مردی بلندبالا بود بطوری که گاه سواری (بر اسب) پایهای او به زمین میرسید. موی صورتش اندک و موی سایر اندام او فراوان بود. در جنگ جمل در وادی السباع ۷فرسخی بصره به دست ابن جرموز غافل گیر شد و بقتل رسید. بخاری و مسلم ۳۸ حدیث او را ثبت کرده اند. (از اعلام زرکلی چ ۲): یا علی کی بُوَد مخنث دوست کی زبیرعوام بابت اوست. سنائی (حدیقه ص ۲۵۹). چون عمر سوی کودکان نگرید حشمتش پردهٔ طرب بدرید کودکان زو گریختند به تفت جز که عبداللَّهِ زبیر نرفت. سنائی (حدیقه ص ۹۴). فرستاد فرخ نیای شبیر سوی مکه مقداد را با زبیر. سروش (دیوان ص ۱۲۰۲). درآمد ز بنگه نیای شبیر علی را بر خویش خواند و زبیر. سروش (دیوان ص ۱۲۳۵). رجوع به تهذیب ابن عساکر ج ۵ ص ۳۵۵، الجمع ص ۱۵۰، صفة الصفوة ج ۱ ص ۱۳۲، حلیة الاولیاء ج ۱ ص ۸۹، ذیل المذیل ص ۱۱، تاریخ الخمیس ج ۱ ص ۱۷۲ (در این کتاب است که آمده زبیر هزار مملوک داشت که هر یک موظف به پرداخت وجهی مقرر بودند و همهٔ این پولها در صدقات صرف میگردید)، البدء و التاریخ (نسخهٔ خطی)، الریاض النضرة صص ۲۶۲ -۲۸۰، خزانهٔ بغدادی ج ۲ ص ۴۶۸ و ج ۴ ص ۳۵۰ شود. (از حاشیهٔ اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۷۵). رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۷، ۱۸۹، مجمل التواریخ و القصص ص ۱۶، ۲۳۹، ۲۴۵، ۲۸۱، ۲۸۷، ۲۸۸، ۲۶۰، اسدالغابة، الاصابهٔ ابن حجر، حسن المحاضرة فی تاریخ المصر و القاهرة ج ۱ ص ۹۱، الوزراء و الکُتّاب ص ۳۳، ۹۰، ۱۵۹، تاریخ الخلفاء ص ۳۰، ۳۶، ۴۵، ۹۱، ۱۰۸، ۱۲۵، تاریخ گزیده، فهرست حبیب السیر، خاندان نوبختی تألیف عباس اقبال ص ۳۰، ۳۱، تاریخ اسلام علی اکبر فیاض، البیان و التبیین، عیون الاخبار، نزهة القلوب ج ۳ ص ۳۸، تاریخ سیستان ص ۹۸، المصاحف ص ۹۳، ضحی الاسلام، قاموس الاعلام ترکی و غزالی نامه ص ۲۴۰، العقد الفرید چ محمد سعید عریان ج ۱ ص ۱۳۶، ۱۷۱، ۳۴۱، ج ۲ ص ۹۶، ۱۶۶، ۲۲۲ -۲۲۵، ۲۶۳، ج ۳ ص ۲۶، ۲۲۵ و چند صفحهٔ دیگر، ج ۴ ص ۹۵، ۹۶، ۱۳۰ و چند صفحهٔ دیگر، ج ۵ ص ۹، ۱۵، ۴۵ -۴۸ و بسیاری صفحات دیگر، ج ۶ ص ۱۰۷، ج ۷ ص ۱۰۷، ۱۰۱، ۱۳۳، ۲۸۰، و «ابن زبیر» در این لغت نامه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن عیسی. پدر حمیدی بزرگ است و به گفتهٔ عقیلی حدیث های او ضبط نشده است و در صحت یک حدیث که او روایت کرده اختلاف شده است. ابن حبان در ثقات از او نام برده است. (از لسان المیزان). زرکلی آرد: حمیدی اسدی پدر عبداللََّه حمیدی از پیشوایان علم حدیث در مکه بود. عبداللََّه در ۲۱۹ هـ . ق. بمکه درگذشت. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۴ ص ۲۱۹). رجوع به لسان المیزان شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن قریع. از راویان حدیث است. از عقبةبن مغیرهٔ اسدی روایت دارد و ابواویس از او نقل حدیث کند. (الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۲).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن مالک (ابواسید)بن ربیعه. همان است که بعنوان زبیر (... بن ابی اسید) یاد گردید. برخی زبیربن مالک (یا زبیربن ابی اسید) را با زبیربن منذر یکی دانند. (از تهذیب التهذیب: زبیر ابن ابی اسید)، و در ذیل زبیر (... بن منذر) از آن کتاب آمده: مزی او را برادرزادهٔ زبیربن ابی اسید داند اما ابن ابی حاتم آندو را یکی قرار داده و بخاری و ابن ابی خیثمه و ابن عدی و ابن سعد و ابن حبان تنها عنوان «زبیربن ابی اسید» را آورده اند.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن لوط، فرزند برادر براءبن عازب است و از عم خویش روایت دارد. ابوهاشم زعفرانی بوسیلهٔ منصوربن عبداللََّه از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۶ ص ۵۸۰).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد، مکنی به ابومحمد. از مشایخ حدیث و مردی صالح و معمر بود. وی از مردم شهرستان جَیّ بود و او را جرقوهی نیز گویند منسوب به جرقوه که گمان دارم از قراء اصفهان باشد. ابوالقاسم دمشقی کنیت او را ابوعبداللََّه یاد کرده است. وی از ابوالمحاسن عبدالواحد رویانی و غانم بن محمد برجی و ابوعلی حداد و احمدبن فضل خَوّاص حدیث شنیده و ابوسعد و ابوالقاسم از او استماع حدیث کرده اند. (از معجم البلدان: جرقوه).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن محمد رهاوی (از بلد، شهری در کنار دجله ۷فرسخی موصل). از راویانست. ابوبکر شافعی و محمدبن اسماعیل وراق و علی بن عمر حافظ و ابوحفص بن شاهین و یوسف بن عمر قواس از او روایت دارند. وی ثقه و دارای حدیث فراوانست. در واسط بسال ۳۲۳ هـ . ق. درگذشت. (از معجم البلدان: بلد).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن مسیب. سرداری که حسن بن سهل به محاربهٔ محمد طباطبا فرستاد در خلافت مأمون. رجوع به حبیب السیر چ سنگی ج ۱ ص ۲۸۷ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن مشکان. جد یونس بن حبیب است و زبیریان اصفهان بدو منتسب اند. (از تاج العروس). رجوع به لباب الانساب و زبیری و زبیریان شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن مصعب بن زبیربن عوام. جد زبیریان منسوب به زبیربن عوام است . رجوع به تاریخ گزیده ص ۸۴۶، و زبیری و زبیریان در این لغت نامه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن منذر، مولای عبدالرحمان بن عوام. از راویانست و طبری در حوادث سال ۱۴۴ هـ . ق. از او یاد کند. ایوب بن عمر از او روایت دارد. رجوع به طبری چ دخویه قسمت ۳ ص ۱۴۳ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن منذربن عمرو. کاتب ولیدبن یزید است. رجوع به تهذیب تاریخ ابن عساکر شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن موسی بن میناء مکی. از راویانست. وی از جابربن عبداللََّه و عمربن عبدالعزیز و عمروبن دینار روایت دارد و ابن ابی نجیح و ابن جریح از او نقل حدیث کنند. از ابن نمیر نقل کنند که گفته است زبیربن موسی که ابن ابی نجیح از او روایت دارد از مشایخ مکه بشمار است و بزرگان قدماء از او حدیث دارند. و دیری از مرگ او نمیگذرد. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۶ ص ۵۸۱). ابن حجر آرد: زبیربن موسی از جابر، سعیدبن جبیر و عمروبن دینار و دیگران روایت دارند و ابن جریح، ثوری و ابن ابی نجیح و عبدالعزیزبن ثابت از او روایت دارند. ابن حبان در ثقات از او یاد کند و گوید: مطلب بن کثیر از او روایت دارد. بخاری نیز پس از ترجمهٔ زبیربن موسی بن میناء بار دیگر گوید: زبیربن موسی، از مصعب بن عبداللََّه بن ابی امیه روایت دارد و مطلب بن کثیر از او نقل حدیث کند. برای ما معلوم نیست این زبیربن موسی که راوی از مصعب بن عبداللََّه است و مطلب بن کثیر از او روایت دارد، همان زبیربن موسی بن میناء است یا دیگری است. (از تهذیب التهذیب).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن نباش، مکنی به ابوهالة. نخستین یا دومین شوهر خدیجه همسر پیغمبر (ص) است. نام ابوهاله بقولی مالک بود و بروایتی زراره و به عقیدهٔ زمره ای زبیر. برخی نیز نام او را هند نوشته اند. بعضی از مؤرخان بر آن رفته اند که شوهر نخست خدیجه ابوهاله بود و زوج ثانی او عتیق بن عابد مخزومی، و این روایت مختاربن جوزی است. و جمعی دیگر عکس این را قائلند. و اهل سنت و جماعت را اعتقاد آن است که خدیجه را از ابوهاله نیز دو فرزند در وجود آمد، هاله و هند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۲۱). و رجوع به زرارة (... بن نباش) و ابوهاله در این لغت نامه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن نجیح کوفی، مکنی به ابومغلس کوفی. از راویان حدیث است. از عمربن عبدالعزیز روایت دارد و حسین بن علی جعفی از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۶ ص ۵۸۳).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن نشیط، غلام باهله و شوهر مادر سعید خُذَینة است. سعید خذینه از طرف مسلمةبن عبدالملک (والی کوفه و بصره و خراسان از طرف یزیدبن عبدالملک) حکومت خراسان داشت. رجوع به طبری چ دخویه قسمت ۲ صص ۱۴۱۷ -۱۴۲۰ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) ابن ولید شامی. از راویان بود. وی از ابن عمر روایت دارد و شریح بن عبید حضرمی از او نقل حدیث کند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۰). ابن حجر آرد: ابن حبان او را در «ثقات» یاد کند و ابوداود و نسایی تنها حدیث «یا ارض ربی و ربک اللََّه...» را از او روایت کرده اند. (از تهذیب التهذیب).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن هارون. از راویانست و از مالک روایت دارد. حاکم او را یاد کند و همچنین ذهبی در مغنی، اما در میزان الاعتدال ذکر او نکرده است. (از لسان المیزان).[ زُ بَ ] (اِخ) ابن هشام بن عروة. از روات خاندان زبیر عوام است. (از الجرح و التعدیل ابوحاتم رازی ج ۲ ص ۵۸۳). رجوع به کتاب «نسب قریش» تألیف ابوعبداللََّه مصعب زبیری چ ا.لوی پروونسال و زبیر (... بن عروة) شود.[ زُ بَ ] (اِخ) معتز باللََّه عباسی. رجوع به حبیب السیر ج ۲ ص ۲۷۶ و مجمل التواریخ و القصص چ بهار و معتز باللََّه شود.[ زُ بَ ] (اِخ) تمیمی بصری. از راویانست. وی از عمران بن حصین و یا (بگفتهٔ برخی) با واسطهٔ یک تن از عمران بن حصین نقل حدیث کند و فرزندش محمدبن زبیر از او روایت دارد. نسائی یک حدیث درباب نذر از او روایت کرده است. عباسی دوری بنقل از ابن معین گوید: از محمدبن زبیر پرسیدند آیا پدرت از عمران حدیث شنیده است و او گفته است پدرم از عمران حدیث نشنیده است. ابوالعرب صقلی زبیر را در جملهٔ ضعفاء یاد کند. (از تهذیب التهذیب).[ زُ بَ ] (اِخ) ثقفی، جد احمدبن ابراهیم غرناطی. مورخ و مؤلف مشهور است. احمد در ۷۰۸ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۱ ص ۸۳).[ زُ بَ ] (اِخ) جهضمی، پدر زبیر راوی. رجوع به زبیر (... بن زبیر)، لسان المیزان و کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۳ ص ۵۸۰ شود.[ زُ بَ ] (اِخ) صراف. از راویان است. از عبداللََّه بن مغفل نقل روایت کند و فرزندش عمرو و جبیربن حیه از او روایت دارند. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۰).[ زُ بَ ] (اِخ) غزال. از راویانست. وی از حسن روایت دارد و عبدالمؤمن بن عبیداللََّه ابوعبیدهٔ سدوی از او روایت دارد. (از کتاب الجرح و التعدیل رازی ج ۲ ص ۵۸۵).
کلمات همقافیه با «زبیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر