معنی زبون کردن

معنی زبون کردن

8 بازدید
[ زَ کَ دَ ] (مص مرکب) (خود را) تحمل خواری کردن. تسلیم خواری و زبونی شدن. خود را بخواری افکندن : نمودی خوار خود را و مرا چون خود زبون کردی ترا هرچند گفتم کم کن این سودا فزون کردی. فرخی. چه کرد آن سنگدل با تو، بسختی صبر چون کردی چرا یکبارگی خود را چنین خوار و زبون کردی. فرخی. - زبون کردن کسی را؛ مقهور ساختن او را. مغلوب کردن او را. غلبه یافتن بر او. آن کس یا کسان را وادار بتسلیم کردن : بسی قوت از قوت تو متین تر، زبون کرده است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). چون زبون کرد آن جهودک جمله را فتنه ای انگیخت از مکر و دها.مولوی. که گروهی را زبون کرد او بسحر من نیایم جانب او نیم شبر.مولوی. سپهدار گرشاسب تا زنده بود نه کردش زبون کس، نه افکنده بود.سعدی. شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج.سعدی. - امثال: زبون چارزبانی مکن؛ خود را اسیر عناصر اربعه مکن. (آنندراج): اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد زبون چارزبانی مکن دو حور لقا.خاقانی. رجوع به «زبون کردن» و «زبون» و «زبونی» شود.

کلمات هم‌قافیه با «زبون کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید