معنی زبون شدن
9 بازدید
[ زَ شُ دَ ] (مص مرکب) (از چیزی) عاجز شدن و ناتوان گشتن از آن چیز: شاه بی شهر چون ستاند باج شهر بی ده زبون شود ز خراج.اوحدی. - زبون شدن بدست چیزی یا کسی؛ مغلوب شدن. زمین خوردن پیش او: دویست وپنجه وسه سال کرد عمر چو هود بدست مرگ زبون شد در این سرای دودر. ناصرخسرو. || تسلیم گشتن. خود را تسلیم کردن و در اختیار دیگری قرار دادن : وگر بر تو بر، دست یابد بخون شوند این دلیران ترکان زبون.فردوسی. چارهٔ کرباس چه بْوَد جان من جز زبون رای آن غالب شدن.مولوی. رجوع به «زبون» و «زبونی» شود.
کلمات همقافیه با «زبون شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر