معنی زبونی کردن
8 بازدید
[ زَ کَ دَ ] (مص مرکب) تن بخواری دادن. خفت کشیدن. تحمل بدی و پستی کردن. خواری کشیدن. زیردستی کردن : بهر بد که آید زبونی کنم به رویین دژت رهنمونی کنم.فردوسی. چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی. سعدی. - زبونی کردن (کسی را، به دست کسی)؛ تحمل خواری از وی کردن : نه جستی گرگ بر میشی فزونی نه کردی میش، گرگی را زبونی. (ویس و رامین). چون برترین مقام ملک دون قدر ماست چندین به دست دیو زبونی چرا کنیم.سعدی. رجوع به زبون و زبونی شود.
کلمات همقافیه با «زبونی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر