معنی زبونی
12 بازدید
[ زَ ] (حامص) ضعف و ناتوانی و سستی و عجز. || خواری و ذلت. (ناظم الاطباء). خوارشدگی. فرومایگی. قزم. (از منتهی الارب). زیردستی. فاقد شوکت و موقع اجتماعی بودن. ضد محتشمی : چنین گفت از آن پس که بر دشت جنگ زبونیست بر کار کردن درنگ.فردوسی. کسی کو گنهکار و خونی بود بکشور بماند زبونی بود.فردوسی. بجای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب.فردوسی. ما میدانیم که در این زمستان، چند رنج کشیدیم و هنوز هم در رنجیم زبونی بهتر از چنین محتشمی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۲). مذهب رافضی بخانه ای ماند که چهار حد دارد و حد اول با جهودی دارد زیرا که بزبونی بجهودان مانند. (کتاب النقص ص ۴۳۲). خواری خلل درونی آرد بیدادکشی زبونی آرد.نظامی. زبونی کآن ز حد بیرون توان کرد جهودی شد، جهودی چون توان کرد. نظامی. - تن در زبونی دادن؛ ذلت و خواری پذیرفتن. خود را خوار و ذلیل ساختن. تسلیم شکست و فرومایگی شدن. تن بخواری دادن. || مرض و بیماری. (ناظم الاطباء). || فروتنی. تواضع. کوچکی کردن : از یکی از اکابر دین سؤال کردم که درویشی چیست، فرمود: زبونی. (انیس الطالبین ص ۱۶۹).
کلمات همقافیه با «زبونی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر