معنی زبردستی
18 بازدید
[ زَ بَ دَ ] (حامص مرکب) ظلم و تعدی و زور و ستم و درشتی و سختی و جور. (ناظم الاطباء): غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار.سعدی. || غلبه و شدت و برتری و استیلاء. (ناظم الاطباء): آب که میلش همه با پستی است در پریش لاف زبردستی است. موج زند سینه که تالب بود کوزه بریزد چو لبالب بود.امیرخسرو دهلوی. || بزرگی. بزرگ منشی. آقایی. اهمیت. بزرگواری : و صیت حدیث دریادلی و زبردستی ایشان بر روی زمین منتشر. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۱). || قدرت. زورمندی. توانائی. اقتدار. زورمند بودن. پهلوانی : بادت ز جهانیان زبردستی کز رنج مجیر زیردستانی.سوزنی. گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب فلک حریف زبردستی مدارا نیست.صائب. || چالاکی. جلدی. مهارت. || صدرنشینی. بالاترنشینی. لایق صدر بودن. زبردست بودن : بچار صدر زبردستی ائمه تراست چنانکه دست کس از دست تو زبر نبود. سوزنی.
کلمات همقافیه با «زبردستی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر