معنی زبردست

معنی زبردست

7 بازدید
[ زَ بَ دَ ] (اِ مرکب) صدر. (شرفنامه) (آنندراج). صدر مجلس را گویند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || بالادست. طرف بالای مجلس. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): روزی (یعقوب بن اسحاق کندی) پیش مأمون درآمد و بر زبردست یکی از ائمهٔ اسلام بنشست آن امام گفت تو مردی ذمی باشی چرا بر زبر ائمه اسلام نشینی. (چهارمقاله از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). برای از بزرگان بهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش. سعدی (بوستان). جواب داد که هان ای سخن فروش مگیر بپای حیله زبردست اوستاد دکان. بدیعی سیفی (از مونس الاحرار). کجا بازداند چو شد پای بست که خواهد زبردست سلطان نشست. امیرخسرو. ای در صف جمال زبردست نیکوان در حسن زیردستت هم حور و هم پری. مکی طولانی. || (ص مرکب) کنایه از مردم توانا و صاحب قوت و قدرت و زورمند باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). مرد صاحب قوت و قدرت و زورمند برخلاف زبردست. (آنندراج). توانا. (شرفنامهٔ منیری). پهلوان. (ناظم الاطباء): بزبان و به دل زبردستی مرد چون بنگری دلست و زبان.فرخی. ور شود خصم من زبردستی زیر پای بلام مگذاری.خاقانی. زبردست چون سر برآرد بچنگ سر زیردستان درآید بسنگ.امیرخسرو. || فائق. (شرفنامه). بالادست. متبوع. عالی. (ناظم الاطباء). غالب. مسلط. مستولی. آن کس که از لحاظ مراتب اجتماعی بالاتر باشد. روی دست. از طبقهٔ بالا: سخن تا نگویی ترا زیردست زبردست شد کز دهان تو رست.ابوشکور. از آن تو داریم چیزی که هست زبردست شد از تو این زیردست.فردوسی. چو بینی زبردست را زوردست نه مردی بود پنجهٔ خود شکست.سعدی. ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار.سعدی. اگر زیردستی بیفتد رواست زبردست افتاده مرد خداست.سعدی. || بزرگ. (ناظم الاطباء). بزرگ و مهم. گویند: از کوه زبردستی بالا رفتم. (فرهنگ نظام): شاه محمود که شاهان زبردست کنند هرزمانی بپرستیدن او پشت دوتاه.فرخی. || والا. از نوع عالی. بزرگ. خیلی خوب. بهتر: دست تو بر نژاد زبردست کی رسد. بدگوهرا ز گوهر والا چه خواستی.خاقانی. || ماهر. مجرب. آزموده. حاذق. استاد. || زرنگ. جلد. چابک. || ظالم و متعدی و موذی. || گستاخ. (ناظم الاطباء). || بالانشین. صدرنشین. لایق صدر. شایستهٔ زبردست (صدر).

کلمات هم‌قافیه با «زبردست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید