معنی زبان درکشیدن
7 بازدید
[ زَ دَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) خاموش گشتن. زبان در کام دزدیدن. (ناظم الاطباء). از سخن خودداری کردن : نظامی این چه اسرار است کز خاطر برون کردی حدیثش بیزبان باشد، زبان درکش زبان درکش. نظامی. فی الجمله زبان از مکالمهٔ او درکشیدن قوت نداشتم. (گلستان). که فردا چو پیک اجل دررسد بحکم ضرورت زبان درکشی. سعدی (گلستان). زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش. (بوستان).
کلمات همقافیه با «زبان درکشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر