معنی زباب
11 بازدید
[ زَ ] (ع اِ) موش کر. واحد آن زبابة. (مهذب الاسماء). زبابه: موش کر. ج، زُباب. (صراح). زباب جِ زبابه: موش کر. (اقرب الموارد). موش کلان کر و ج، زُباب است. (منتهی الارب) (آنندراج). زباب موشی است بزرگ و کر. حرث بن حلزة گوید: و هم زباب حائر لاتسمع الاذان رعداً. یعنی گوشهای آنان آواز رعد را نمیشنود. واحد آن زبابه است و ج، زباب و زبابات. (تاج العروس). دمیری آرد: گفته اند زبابه موشی است کور و کر و زباب جمع آن است و همچنان که خلد بکوری معروف است زباب معروف به کری است. (از حیوة الحیوان). زباب در لغت جمع زبابه است و آن موشی است کر در دزدی بدان مثل زنند و جاهل را بدان تشبیه کنند. (از معجم البلدان). || موش سرخ موی. (منتهی الارب) (آنندراج). موش سرخ. (قاموس) (ناظم الاطباء). موش زیبای سرخ زیبا موی. (تاج العروس). موش سرخ موی. (اقرب الموارد). || موش بی موی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (تاج العروس) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به زبابة شود. || گفته شده که زباب نوعی موش صحرائی بزرگی است و بدین معنی در این شعر آمده: وثبة سرعوب رأی زبابا. یعنی جستن سرعوبی «ابن عرس، خرس» که موش صحرائی بزرگی بیند. نیز در سخنان علی (ع) آمده: انا واللََّه اذاً مثل الذی احیط بها فقیل زباب زباب، حتی دخلت حجرها ثم احتفر عنها فاجتر برجلها فذبحت؛ اشارت است به آنکه چون خواهند کفتاری را صید کنند اطراف خانه اش را میگیرند و میگویند: زباب زباب. تا بدین وسیله کفتار را که شکار زباب میکند فریب دهند و از خانه بیرون کشند. و مقصود وی آن است که من مانند آن کفتار نخواهم بود و فریب دوستیهای دروغین شما را نخواهم خورد. و ممکن است کفتار موش کر را نیز مانند موش صحرائی شکار کند. بنابراین زباب در سخن حضرت علی (ع) همان موش کر است. (تاج العروس). دمیری آرد: زبابه موش دشتی است که اشیائی را که بدانها احتیاج دارد و ندارد میدزدد. (از حیوة الحیوان). رجوع به موش کور و خلد و زبابة شود. || (ص) مجازاً، جاهل. (ناظم الاطباء). دمیری آرد: مرد جاهل را به زباب که گفته اند موشی است کور و کر، تشبیه میکنند. حرث بن کلة گوید: و لقد رأیت معاشراً جمعوا لهم مالا و ولداً و هم زباب حائر لاتسمع الاذان رعداً. یعنی مانند زباب که از کوری گوئی متحیر است سرگردانند، گوئی صدائی نمیشنوند. مقصود آن است که روزی بقدر عقل و درک داده نمیشود زیرا که مردمانی زباب صفت دیده ام که دارای اموال و اولادند. (از حیوة الحیوان). رجوع به فوائد اللئال ج ۱ ص ۲۹۳ و معجم البلدان شود. || تمام. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || باجگیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ زَبْ با ] (ع ص) مویزفروش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). زباب مانند زبیبی فروشندهٔ زبیب است. (تاج العروس).[ زَ ] (اِخ) ابن رمیلهٔ شاعر و برادر اشهب است. (منتهی الارب) (آنندراج). زباب برادر اشهب است و پدرشان ثور و مادرشان رمیلة است و فرزدق دربارهٔ زباب گوید: دعا دعوة الحبلی زباب و قد رأی بنی فطن هزّوالقنا فتزعزعا. و حافظ زباب را زَبّاب ضبط کرده است. (تاج العروس).[ زَبْ با ] (اِخ) لغتی است در زباب (ابن رمیله شاعر برادر اشهب) برطبق ضبط حافظ. (تاج العروس). رجوع به زباب شود.[ زَبْ با ] (اِخ) پدر حجیر از بنی عامربن صعصعة جد بزرگ صفّیة مادر حرث بن عبدالمطلب بن هاشم است. (تاج العروس). رجوع به منتهی الارب شود.[ زَبْ با ] (اِخ) علی بن ابراهیم محدث است. (منتهی الارب). علی بن ابراهیم زباب. محدث از عمربن علک مروزی نقل حدیث کرده و ابوزرعة روح بن محمد از او روایت دارد. (تاج العروس).
کلمات همقافیه با «زباب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر