معنی زبأة
7 بازدید
[ زَ ءَ ] (ع اِ) غضبه. پوست بزکوهی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پوست بز نر و بزرگسال کوهی. (تاج العروس). || پوست ماهی. (منتهی الارب) (تاج العروس) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || پوست پارهٔ گرد از شتر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || شبیه سپر از پوست شتر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). جسمی است مانند درقه یعنی سپری که از پوست شتر میسازند. (تاج العروس). || تخته سنگ صلب. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || پوست سر. || پوست میان دو شاخ گاو. (اقرب الموارد) (تاج العروس). || برآمدگی یا شبه ورمی است که گاهی خلقة بر پشت پلک بالای چشم وجود دارد. (اقرب الموارد ذیل غضبه) (تاج العروس). و رجوع به غضبه شود.
کلمات همقافیه با «زبأة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أة» برای سرودن شعر