معنی زایل کردن
6 بازدید
[ یِ کَ دَ ] (مص مرکب) نسخ. برگردانیدن چیزی را. (منتهی الارب). || جبران نقص. ازالهٔ خلل و عیب : من خواستم که بدرگاه عالی آیم به بلخ اما این خبر بخوارزم رسد، دشوار خلل زاید که زایل نتوان کرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۹). || زدودن. ستردن. محو کردن. دور ساختن. جدا گردانیدن : اگر تعرض خویش از ما زایل کنی، هر روز موظف، یکی شکار... عظیم به ملک فرستیم. (کلیله و دمنه). به کمتر سعی نقش از سنگ زایل می توان کردن ولیکن چاره نتوان یافتن نقش جبینی را. میرزابیدل (از آنندراج). رجوع به انداختن، بردن، زایل گردانیدن و زایل نمودن و ازاله و امحاء شود.
کلمات همقافیه با «زایل کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر