معنی زارواری
7 بازدید
(حامص مرکب) افسوس خوردن. اندوهناکی. غصه دار بودن. زاروار بودن. چون زبونان و ضعیفان بودن : که آید زین دریغ و زارواری رخت را زشتی و جان را نزاری. (ویس و رامین). چو رامین بیش کردی زارواری از او پیش آمدی امیدواری. (ویس و رامین). و رجوع به زاروار شود. || خواری. زبونی : گهی با دوست بردن بردباری گهی بی دوست بردن زارواری. (ویس و رامین). رجوع به زاروار شود.
کلمات همقافیه با «زارواری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر