معنی ریشه‌ریشه

معنی ریشه‌ریشه

25 بازدید
[ شَ / شِ شَ / شِ ] (ص مرکب) پوشیده شده از ریشه ها. (از ناظم الاطباء). ریش ریش. پرریشه. هر چیزی با ریشهٔ فراوان از او آویخته. || به قسمتهای کوچک از هم جدا شده به درازا. (یادداشت مؤلف): آویخته نانهای ریشه ریشه مانند درخت دعاروا را.سوزنی. دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه چو حنظل هریکی زهری به شیشه.نظامی. - ریشه ریشه شدن؛ دریده شدن. (ناظم الاطباء). پاره پاره شدن. (آنندراج): با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بیکسی شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلالها. صائب تبریزی (از آنندراج). - ریشه ریشه کردن؛ دریدن. چاک کردن. پاره پاره کردن. (آنندراج). - || به صورت تارهای موازی درآوردن (نخ و یا گوشت و نظایر آن). (فرهنگ فارسی معین): دهان عشق فشاند آن قدر به دندانم که ریشه ریشه چو مسواک کرده اند مرا. رایج (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «ریشه‌ریشه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید